نشریات و مجلات چاپی

مدرسه و پایگاه های علمی
مدرسه مجازی مهدویت
نشریه امان فعالیت خود را از سال ... آغاز کرده است. هم‌اکنون 348 نفر با این مجموعه مرتبط هستند.

غروب صادق

مهدی جان! تمنّای وصال تو تنها آن نیست که بر دل یکایک انبیا و اولیا آمده است. وصال تو را ذرّه ذرّه عالم و قطره قطره هستی، از بدو ایجاد تا پس از زوال، در جان و در ریشه استغاثه دارد. فلسفه آفرینش را در تو ریخته‌اند. خدا حکمت ازلی خود را در تو جمع کرده است.
اینک که از زهر منصور، سوزش در جگرم افتاده است، با تو سخن می‌گویم. با تو که می‌دانم پیروزی‌ات حتمی است. با تو که می‌دانم احیای عدالت به دست توست.
صدای گریه‌ای می‌شنوی، آری شیعیان بر بالین من نشسته‌اند. پریشان و ملتهب. اندوه سنگینی در اتاق نشسته، تا آن‌که بغض یکی از اصحاب شکفته می‌شود. ناله می‌زند. گریه می‌کند. لب می‌گشایم: «مؤمن باید چنان باشد که هر چه به او رسد خیر خود بداند. اگر تمام اعضایش بریده شود، راضی باشد و اگر مالکیت مشرق و مغرب را به او سپارند، خیر خود بداند».
به یاد چیزی افتادم که سال‌هاست جگرم را سوزانده که از تلخی زهر منصور بر من سنگین‌تر آمد. سهیل بن حسن خراسانی، رو به من گفت: « [ای جعفر بن محمد!] چرا نشسته‌ای و برای حق قیام نمی‌کنی؟ در حالی که صد هزار شیعه در رکاب شما آماده‌اند و برای شما شمشیر می‌زنند!» چه سؤال تلخی و پاسخش از آن تلخ‌تر! بمیرم برای مظلومیت جدم امام حسن که چه‌‌قدر مقابل این مؤاخذه‌ها قرار گرفت. تنوری در خانه روشن بود؛ سرخِ سرخ. دیواره‌اش از شدت حرارت سفید گشته بود. گفتم: «سهیل، برخیز و در این تنور بنشین!» رنگ از چهره‌اش پرید و با تضرّع گفت: «قربانت شوم، یا بن رسول‌الله! من تاب این آتش را ندارم، مرا معاف دار».
ناگاه‌ هارون مکی وارد شد. رو به او گفتم: «هارون! برو میان این تنور بنشین! هارون بی‌درنگ رفت و میان آتش منزل کرد. سهیل را به تماشای او خواندم. درون تنور را نگاه کرد. حیرت سراپای وجودش را پرکرده بود.
رو به سهیل گفتم: «سهیل! از اهل خراسان چند نفر حاضر می‌شوند کاری را که هارون کرد انجام دهند؟ پاسخ داد: به خدا که یک نفر هم نخواهد پذیرفت. در حالی که صدای من در گلویم نشسته بود گفتم: «ما خروج نمی‌کنیم مگر در زمانی که حتی پنج مخالف هم در جمع ما نباشد. ما داناتریم به وقت خروج تا شما». و خدا عالم‌تر است به هنگام ظهور تو تا همگان.
به مدینه می‌اندیشم و به بقیعش فکر می‌کنم. به مزار بی‌نام و نشانی که تولد گاه امید‌ها خواهد بود. آخرین باری که با بقیع خداحافظی کردم، همین چند روز پیش بود. زمین بقیع به لرزشی شگفت افتاد و آسمان آن رنگ عزا گرفت. می‌دانستم حادثه‌ای در انتظار است. لبخند زدم، تبسّمی آرام، و رو به کوه‌های استوار مدینه با تو سخن گفتم.
گفتم: «ای ذخیره خدا، ای بقیه‌‌الله! برای کوچ به سرای باقی آماده‌ام؛ اما آرزوی دیدار تو بر دلم مانده است». گفتم: «خداوندا! وعده داده‌ای که روز آمدن موعود، زمین، ذخیره‌های خود را بیرون می‌ریزد و گنج‌های خویش را بر او عرضه می‌دارد». زمین بقیع چه ذخیره‌ای جز غربت ما آل الله دارد؛ سرزمین مدینه، چه گنجی جز خانه کوچک علی و فاطمه در خود نهفته است؟
دیدم زمین آرام گرفت و آسمان راحت شد. گویی نام تو، ذکر تو و یاد فردای تو آسمان را تسلّی داد. چیز کمی نیست، تمام عالم امکان و همه کائنات هستی خود را تسلیم تو کنند و تو تنها و تنها، تسلیم عدالت باشی.
مهدی جان! تمنّای وصال تو تنها آن نیست که بر دل یکایک انبیا و اولیا آمده است. وصال تو را ذرّه ذرّه عالم و قطره قطره هستی، از بدو ایجاد تا پس از زوال، در جان و در ریشه استغاثه دارد. فلسفه آفرینش را در تو ریخته‌اند. خدا حکمت ازلی خود را در تو جمع کرده است.
یا بقیه‌الله! احسن الخالقین را خدا آن دم به خویش گفت که تو را خلق کرد، که گل تو را سرشت و خودش می‌دانست و می‌داند که تو کیستی.
علوم ماورایی در من جمع شد و من در تو. در صفحه صفحه، در خط به خطِ دانش‌های لدنّی‌ام، تو را جست‌و‌جو می‌کردم. تمام پرسش‌های من، تو بودی و همه جواب‌هایم یک کلمه بود: مهدی.
اکنون در این ثانیه‌های پایان حیات جعفری، علوم افلاک را به تو می‌سپارم و تنها از تو می‌خواهم که گنجینه معرفت را دریابی. ابر باشی و باران یقین را بر دل‌های کویری و بر اندیشه‌های پژمرده ببارانی.
ای خورشید تعالی! بر جهالت این شب سیاه بتاب که طلوع جاودان نزدیک است.
آخرین ویرایش
در 1394/10/27 09:46 توسط فاطمه کاظمی

مطالب پربازدید را ببینید
و یا به فهرست بازگردید.

بازگشت به ابتدای صفحه

تلفن
نشانی
02188998601
تهران، خیابان انقلاب، تقاطع قدس و ایتالیا، پلاک 98
پیامک
30001366