دوباره جمعهای دیگر، تو را آن دوردستها جا گذاشت!
و نیامدی كه نیامدی!
و من دوریهایت را روی هم جمع كردهام؛
قد یك كوه شده است!
حالا باید برای دیدنت كوه بكنیم! اما ما سخت زمینگیر و گیر و دار كوچك زندگی شدهایم!
ای مرد آسمانی! تو از آن بالا بالاها پرواز كن!
بیا به خانه دل بیقراران؛
پاك كن فاصله فصل خزان را؛
پیوند ده شمیم رایحه بهار را به مشام چله نشینان؛
آسمان ابری را بشكاف!
و روی گردان به آفتاب گردانهای كوچه پس كوچههای انتظار!
و لبخند را به غنچههای كوچك باغچه هدیه كن؛
ما كه دیگر در هق هق ندبهها، نای نیامدنت را نداریم؛
ما خستهایم
و تو را میخواهیم...
ظهور كن ای آسمانیترین ستاره!
رقیه هادیپور- البرز
سامری ها چه گوساله ها كه نتراشیدند
بار خدایا!
از آن دم كه كلیمت را به سوی خویش خواندی و به وعده سی روزهات افزودی
سامریها چه گوسالهها كه نتراشیدند
و ابلیس چه سازها كه در بزم تباهی انسانیت كوك نكرد.
آه خدایا! نمی دانم به هوای كدامین وحی، موسای فطرتمان را به دست مرداب غفلت و فراموشی سپردیم تا اسیر فرعونیان گردد.
و خدایا تو میدانی كه بعد از حسین تو، از عهد هم میهراسم.
خدایا خوب میدانم كه گردنكشانمان مستحق صیحه آسمانیاند و یونس دانشمان سهم ماهیان دریا
اما مهربانا! آیا از بوی پیراهن یوسفت سهمی برای یعقوبان ما نیست؟
زینب شهسواری
و میدانم که میآیی
در این تاریکی بیداد
در این غوغوای بیتعداد
که زیر پای بدکاران
فنا گشتهست عدل و داد
و عشق این رمز خوبیها
تمامی رفته است از یاد
تو را میخوانم ای فریاد بیداری
و میدانم که میآیی
در این گلخانه بی آب
که گلهایش به خون سیراب
در این غمخانه حسرت
که اشک و ناله و محنت
به جای شادی و راحت
شده دمساز خاموشان بی منت
تو را میخوانم ای آغاز آزادی
و میدانم که میآیی
در این آشوب تنهایی
در این پایانه غربت
که درد و آه با اندوه
صمیمی گشته در حیرت
و باغ سبز امید و رهایی
همچنان غلطیده در عسرت
تو را میخوانم ای خورشید نورانی
و میدانم که میآیی
هایده گودرزی- بروجن
دوماهنامه امان ـ شماره 49