نشریات و مجلات چاپی

مدرسه و پایگاه های علمی
مدرسه مجازی مهدویت
نشریه امان فعالیت خود را از سال ... آغاز کرده است. هم‌اکنون 348 نفر با این مجموعه مرتبط هستند.

ستاره‌های سرخ

شهید برزگر همسنگر شهید عبادی نقل می‌کرد: «در یکی از شب‌های نزدیک عملیات، بچه‌ها در چادر دور هم جمع شده بودند و قرعه کشی می‌کردند که کدام یک، فردا از این جمع شهید می‌شود و جالب این که در هرسه بار قرعه‌کشی، قرعه به نام جعفر عبادی افتاد و او هم در همان عملیات و در سحرگاه چهاردهم بهمن ماه 59 به شهادت رسید.
اثبات عشق شهدا به اهل‌بیت علیهم السلام بی‌نیاز از برهان است. آنان با سیره و سیمای اهل‌بیتی خود، ثابت نمودند که در ارادت و محبت به اهل‌بیت صادق می‌باشند و بهترین دلیل آن، فدا کردن جان خود برای معصومین علیهم السلام است. آنچه در ذیل می‌آید گوشه‌ای از این ارادت خالصانه است:
یک هفته فرصت
روزی که حسن آبشناسان می‌خواست مسئولیت فرماندهی تیپ را قبول کند، گفته بود: «یک هفته فرصت می‌خواهم، بعد جواب می‌دهم».
همسرش گفته بود: «می‌روی زیارت امام رضاعلیه السلام؟» آبشناسان پلک برهم زده و سر فرود آورده بود: «می‌خواهم بروم پیش امام رضاعلیه السلام اجازه بگیرم و مشورت کنم تا ببینم قبول فرماندهی تیپ به صلاح است یا نه؟ اگر بنا باشد در این موقعیت مسئولیت قبول کنم، باید تیپ به لشگر، تبدیل بشود و همه دوره دیده‌های ورزیده نیروی مخصوص ارتش بیایند تو جبهه».
آبشناسان پس از زیارت امام رضاعلیه السلام، رفته بود پیش آیت ‌الله کاظمی خلخالی که از خیلی پیش‌ترها در مشهد با هم آشنا و مأنوس بودند و به اتفاق شب‌های بسیاری را به قرائت و تفسیر قرآن می‌گذراندند. حسن آبشناسان چهار زانو نشسته بود رو به روی شیخ و او زیر لب آیه‌ای خوانده بود و سپس قرآن را باز کرده بود و بعد از مکثی عینک را به آرامی از روی چشم‌های پرمهرش برداشته بود. قطره اشکی روی گونه‌ شیخ غلتیده بود و لب گشوده بود: «مبارک است، قبول کن!» آن دوست روحانی گریسته بود و سرهنگ آبشناسان لبخند زده بود.
شهید حسن آبشناسان
از این پیشانی بند‌ها زیاد داریم
هرشب که در منزل ما بودند تا دیر وقت می‌رفتم و می‌آمدم، اما می‌دیدم بیدار است. می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم، باز می‌دیدم بیدار است. یک بار به ایشان گفتم: «حاج مهدی! شما کی می‌خوابید؟ چقدر دعا می‌خوانید». گفت: «تا جان در بدن داریم باید به ائمه متوسل بشویم. زیارت عاشورا، وارث و ... هر چه بخوانیم و هرچه به این بزرگواران توسل کنیم کم کرده‌ایم». زندگی از نظر ایشان، دوست داشتن ائمه بود و ارتباط با خدا.
یک بار در مأموریتی که بر ضد اشرار بود، نماز و دعاهایش را نتوانسته بود به موقع بخواند، وقتی برگشت دیدم سجاده پهن کرده و گریه می‌کند. چه اشکی! آن‌قدر ناراحت بود که بنده را هم متأثر کرد.
در یکی از روزهای اعزام نیرو از پادگان امام حسین علیه السلام که هوا هم به شدت بارانی بود، دیدم حاج آقا مغفوری خم شد و پیشانی بندی را از میان گل و لای برداشت. روی پیشانی بند عبارت: "یامهدی" نوشته شده بود. گفتم: «حاج آقا! از این پیشانی بندها زیادم داریم. ـ خب غافل بودم و نمی‌دانستم ـ چنان نگاهی به من کرد که جا خوردم. گفت: «مغفوری زنده باشد و نام امام زمان(عج) زیر پا و میان گل و لای افتاده باشد؟» فوری رفت و پیشانی بند را شست و نزد خود نگه داشت.
شهید عبدالمهدی مغفوری
به چه کسی تأسی کرده‌ای؟
به خاطر دارم یکی از روزها که برای عرض تبریک پست جدید و تعویض خانه‌اش به همراه خانواده به منزل ایشان رفته بودیم، پس از صرف شام و گفت‌وگوهای مختلف، یکی از بستگان رو به جواد کرد و گفت: «تو دیگر خسته شده‌‌ای. استعفا بده و به دنبال کار و زندگی برو. به بچه‌هایت بیشتر برس، به تو احتیاج دارند. شب و روز خودت را وقف اداره که چه؟! هرکس دیگری جای تو بود و در خارج از نیروی هوایی، آن قدر که تو فعالیت می‌کنی، کار می‌کرد، سر تا پایش را طلا می‌گرفتند. حالا بهترین فرصت است. این همه زحمت کشیدی، دیدی دست آخر چگونه مزد زحماتت را دادند؟ آخر به چه کسی تأسی کرده‌ای؟»
جواد سرش را بالا گرفت. نگاهی کرد و گفت: «من به کسی تأسی کرده‌ام که در عین این که فرق مبارکش را شکافتند، دستور داد از کاسه شیری که برایش آورده‌اند، به ضاربش هم بدهند. من اقتدایم به مولا علی علیه السلام است و تا عمر دارم این روال زندگی من است. مهم هم نیست که دیگران چه فکر می‌کنند و چه می‌گویند. من با خدای خود عهد کردم و تا آخرین قطره خون، دست از اعتقاداتم برنمی‌دارم».
شهید جواد فکوری
کمتر از یک لحظه
نکته‌ای‌ که از همه مهم‌تر است، نقش دعا و توسل، مخصوصاً به پیشگاه امام زمان(عج) بود. فاصله بین دعا و آن طرحی که به ذهن من آمد، کمتر از یک لحظه بود. حتی فاصله هم نیفتاد. این مدد الهی برای من آن قدر روشن بود که هیچ گاه این موضوع از یادم نمی‌رود. این جا اولین جایی بود که در منطقه جنگی، دعای مقدس آقا امام زمان(عج) را خواندم. همین که این دعا را خواندم، بلافاصله طرح عملیات توی ذهنم آمد. ناگهان تمام تاکتیک‌هایی که به صورت علمی خوانده بودم و هیچ وقت عملاً استفاده نکرده بودم، در ذهنم استنتاج شد. یعنی از بین همه خواندنی‌ها و دوره‌هایی که دیده بودم، ذهنم روشن شد که کجا باید اینها را بکار بگیریم. آن هم تاکتیک عبور از منطقه خطر در شرایط محاصره دشمن بود.
شهید علی صیاد شیرازی
این جا پایگاه بزنید!
شب با برادران ارتشی جلسه داشتیم، مبنی بر این که کجا پایگاه درست کنیم و چه وقت عملیات را شروع کنیم؟ آن شب، شهید بروجردی در عالم دیگر بود. وقت نماز صبح آمد و گفت: «نماز امام زمان(عج) چطوره؟» بعد از نماز، بچه‌ها را جمع کرد و گفت : «پایگاه را همین جا بزنید.» همه تعجب کردند، چند روز، بحث بر سر این بود که کجا پایگاه بزنیم، شهید بروجردی گفت: «چون دیدم فکرمان به جایی قد نمی‌دهد، به امام زمان(عج) متوسل شدم. شب در خواب دیدم که آقایی آمد و گفت این جا پایگاه بزنید.»
شهید محمد بروجردی
چهارده!
جعفر را بیرون چادر و در تاریک شب دیدم، که تنها ایستاده و مانند تکه‌ای از ماه می‌درخشد. او آن قدر آن شب زیبا و دوست داشتنی شده بود که با یک نظر می‌شد فهمید به این زودی‌ها شهید می‌شود. جلوتر رفتم و به او گفتم: «جعفر! اجازه بده از فرق سر تا نوک پاهایت را غرق بوسه کنم.» او هم با تبسم همیشگی‌اش گفت: «مش رمضان، حالا ما را چوب کاری می‌فرمایی؟»
چند روز قبل از انجام عملیات، به علت حالاتی که از او دیده بودم و از طرفی می‌دانستم که علاقه وافری به فرزندانش دارد، نمی‌توانستم جدایی از او را تحمل کنم. به سراغ فرمانده رفتم و گفتم: «جعفر، از ناحیه پا درد می‌کشد و نمی‌تواند در عملیات شرکت کند». او را به نوعی متقاعد کردم که از حضور جعفر در عملیات ممانعت کند. فرمانده هم از حضور «عبادی» برای شرکت در عملیات عذرخواهی کرد؛ اما جعفر رو به فرمانده کرد و گفت: «اگر بهانه شما درد پاهای من است، من حاضرم با شما مسابقه دو بدهم!» و ادامه داد: «من با خود عهد کرده‌ام که به نیت چهارده معصوم در چهارده عملیات شرکت کنم و این هم چهاردهمین عملیات من است که باید در آن شرکت کنم؛ پس التماس می‌کنم که نگذارید من ناامید شوم و به عهدم وفا نکنم!» خلاصه به هر طریق، فرمانده راضی شد تا او در عملیات شرکت کند.
شهید برزگر همسنگر شهید عبادی نقل می‌کرد: «در یکی از شب‌های نزدیک عملیات، بچه‌ها در چادر دور هم جمع شده بودند و قرعه کشی می‌کردند که کدام یک، فردا از این جمع شهید می‌شود و جالب این که در هرسه بار قرعه‌کشی، قرعه به نام جعفر عبادی افتاد و او هم در همان عملیات و در سحرگاه چهاردهم بهمن ماه 59 به شهادت رسید.
شهید جعفر عبادی
عیسی صلواتی
از همان کودکی آثار ذکاوت و هوش در چهره او پیدا بود و می‌دانست که مردم روستا، با عشق به رسول‌الله صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام زندگی می‌کنند و در سختی‌ها، دست به دامن آنها می‌زنند. عیسی نقش صلوات را در همه امور زندگی می‌دید؛ هنگام برداشت محصول، وقت آب خوردن، نگاه کردن به ماه، سفر کردن، لباس نو پوشیدن،‌خانه نو ساختن و...
آن زمان در سن چهار، پنج سالگی عیسی، در روستای ما بنّایی بود که وقتی برای بنایی می‌رفت، عیسی با جثه کوچکش در محل کار او حاضر می‌شد. روبه رویش می‌نشست و صلوات می‌فرستاد و کارگران را هم با دعوت به کار، وادار به گفتن صلوات می‌کرد. از آن سن، هر وقت در روستا خانه‌ای ساخته می‌شد، بنّا، آقا عیسی را برای صلوات گفتن با خود می‌برد. به همین علت مردم ده، اسم او را عیسی صلواتی گذاشته بودند.
شهید عیسی خدری
از چشمانش پیداست
قبل از عملیات کربلای یک، با ایشان در راه رفتن از اهواز به مهران بودیم. بارها ذکر ائمه علیهم السلام را داشت و هر بار که نام ائمه علیهم السلام مخصوصاً آقا اباعبدالله علیه السلام و آقا امام زمان(عج) برده می‌شد، چهره‌اش تغییر می‌کرد و این کاملاً مشهود بود. این حالات معنوی ایشان، انسان را به وجد می‌آورد. حاج آقا فخر تهرانی از عرفای شیعه، با مشاهده تصویر حاج بصیر فرمودند: «از چشمانش پیداست که برای اهل‌بیت علیهم السلام اشک فراوان ریخته است».
بر اساس عشق به ولایت بود که از روحانیت به عنوان الگوی تغییر ناپذیر در دین داری یاد می‌کرد. وقتی می‌شنید نمایندگان محترم ولی فقیه به منطقه آمده‌اند، دیدار با آنان را کسب ثواب تلقی می‌کرد و می‌گفت: «فرصت را غنیمت بشماریم و دیداری داشته باشیم». در هر شرایط، سخنی که شأن و منزلت روحانیت را خدشه دار کند مطلقاً بر زبان نمی‌آورد، اگر حرف و حدیثی داشت به روش مناسب و مؤدّبانه بیان می‌کرد.
شهید حسین بصیر


. روشن‌تر از آبی، ص 11-10.
. چشمی در آسمان، ص 84.
. ناگفته‌های جنگ، ص 279-278و 165و 125-124و 32 و 28-27.
. پابوس، ص28-27.
. سردار خوبان، ص 51.
آخرین ویرایش
در 1394/10/27 11:59 توسط فاطمه کاظمی

مطالب پربازدید را ببینید
و یا به فهرست بازگردید.

بازگشت به ابتدای صفحه

تلفن
نشانی
02188998601
تهران، خیابان انقلاب، تقاطع قدس و ایتالیا، پلاک 98
پیامک
30001366