خدای عشق را شکر میکنم که نام تو را بر زبانم نوشت و نگاه مهربانت را به من هدیه داد.
صدای قدمهای تو در کوچههای دل پیچیده است. از این رو همه وجودم را شور انتظار پر کرده
است.
امروز به قدر تمام روزهای نیامده دلتنگ تو هستم.
حالا به هر طرف که میچرخم تو را میبینم و اگر گوش جان بدهم، میتوانم از پرندهها و درختها، سنگها و دیوارها، حتی از همین طاق نصرتهایی که مثل بسیجیها سربند «یا صاحبالزمان(عج)» به پیشانی بستهاند، صدای تو را بشنوم.
ای یوسفی که یعقوب دلم منتظر عطر پیراهن تو است!
با پاهایی تاولزده، کوچههای دلنگرانی را طی کردهام تا به خیابان دلتنگی رسیدهام.
اهمیتی ندارد که چند روز در راه بودهام یا این راه عاشقکش کی به انتها میرسد؛ همین که در مسیر منتهی به نگاه تو باشم برای من کافی است.
نه از راهی که آمدهام احساس خستگی میکنم و نه از تاول این پاهای مهربان به تنگ آمدهام یا
گلایهای دارم؛ حالا هم دستهایم مسیر آمدنت را نشان میدهد.
نامت برای یک لحظه از روی لبهایم نمیافتد و قلبم «جمکرانی» است پر از زائران منتظر و دلشکسته که همه امیدشان نگاه مهربانانه تو است.
بیتو خیابانها یا به بنبست میرسد یا آن قدر پر از پیچ و خم است که تنها سردرگمی را به دنبال دارد.
زودتر بیا تا این پاهای به خواب رفته بیدار شوند و مرا به لحظههای آرامش تو برسانند.
کاش وقتی میآیی کوچهها در خواب نباشند.
شاعران خواب نباشند.
خورشید و پنجره و درختها خواب نباشند.
عبدالرحیم سعیدی راد
جهان در تپش آمدنت به لرزه درآمده است.
بادهای پراکنده در هر سو ستمپارههای خویش را بر دوش میکشند.
اهل زمین، ثانیهشمارهای خویش را مرتب نگاه میکنند.
یک منجی، فقط یک منجی است که میتواند آن را از درد رنج و غم رهایی بخشد.
درختان، گیسوانِ پریشان خویش را فصل به فصل به دست زمان میسپارند تا زردی و سرمای زندگی را به ساعت سرسبزی جوانههایشان برسانند.
دلها در غربت خاک غریبه و تنها جان میدهند و ماهیان قلبها خشکسالی محبت و مهربانی را تاب نمیآورند.
چشمها، چشمههای خشکی شدهاند که کمتر به اشک شوق، میاندیشند که گریههای فراق آنان را امان نمیدهد.
تشنگی بر اعماق و ریشه این دیار نفوذ کرده و تندیسها تاب ایستادن را بیش از این ندارند.
کشتیهای عدالت و انصاف در هیاهوی بیامواج صدایشان، به گل نشستهاند و ناخدایان خداشناس هنوز در ادعای حقطلبی خویشند.
همه چشم به نجاتدهندهای دوختهاند که دستهای خالی و رها را بگیرد و از این فضای در حال سقوط نجات بخشد.
سخت است هر روز چشم بگشایی و خورشید را ببینی که طلوع کرده بی آنکه خبری از آمدن تو آورده باشد.
سخت است تا آخر هفته روزشماری کنی و روز هفتم، باز هم هیچکس را در آن سوی جاده نبینی. جادههایِ کشیده شده تا آن طرف انتظار چشمهای خیره شده به روبرو.
پنجرههای گشوده شده، فریادرسی را میخواهد که خواب ستم و بیعدالتی را برآشوبد.
سواری را میخواهد که منتظرانش او را از پشت شیشههای به شوق آمده ببیند.
ای منجی موعود!
جهان تو را میخواهد.
فاطمه طباطبایی امیری. قم.
جمعه بود و غروبش، نقطه عطف جمعه بودنش!
راستی این چندمین جمعه عمرم بود كه به پایان میرسید و چندمین جمعه دیگر، انتظارم به پایان خواهد رسید.
بر سیطره تاریخ كه گذر خواهر كرد، آن را تیره و تار خواهی یافت و بر زندگی به گونهای دیگر خواهی نگریست.
زندگی در تكرار روزها حبس گشته و تكرار دیروز و امروز و فردا، زندگی را رقم خواهد زد و تكرارش سخت عذابآور است.
اگر بهانه هستی برای بودن نبود و اگر آن تنها منجی در غیبتی به سر نمیبرد، امیدی برای تكرار روزها نمیماند و من تنها به شوق آمدن او دل به تكرار فردا بستهام... .
مریم فیضی. كرمانشاه.
دوماهنامه امان شماره 46