امام جماعت مانند هر روز، احکام دین را می گفت. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمازگزاران بادقت گوش میدادند. امام جماعت می گفت: نگاه حرام تیری از سوی شیطان است که به قلب فرد با ایمان زده میشود؛ پس از نگاه حرام بپرهیزید... .
در راه بازگشت از مسجد به حرفهای امام جماعت مسجد فکر میکردم. نگاه حرام چیست؛ چرا بعضی نگاهها حرامند؟ در همین فکرها بودم که به خانه رسیدم.
وقتی در خانه را باز کردم، برادرم که سه سال بیشتر نداشت، دوان دوان طرفم آمد و با آن صدای قشنگ بچگانهاش داد زد: در خانه موش پیدا شده است. با تعجب گفتم: موش؟ دستش را گرفتم و با هم از ایوان وارد ساختمان خانه شدیم. مادر بزرگم یک گوشه نشسته بود و تسبیح را با آن دستهای چین و چروک خورده و مهربانش میچرخاند و با لبخند گفت: مائده جان! قبول باشد.
ـ سلام! قبول حق باشد؛ مامان بزرگ! مهدی راست میگوید؛ موش پیدا شده است؟!
ـ بله؛ عزیزم!
ـ مادر کجاست؟
ـ به داروخانه رفته است تا از دایی سجاد مرگ موش بخرد.
دایی سجادم دکتر بود و از چند سال پیش در یک داروخانه کار میکرد. اندکی بعد مادرم ازدر وارد شد و در حالی که یک جعبه کوچک دستش بود، گفت: حالا با این مرگ موش از شّر همه موشها خلاص میشویم. بعد در آن را باز کرد و مقداری از آن پودر مرگ موش را در چهار گوشههای خانه ریخت و بقیه آن را روی میز آشپزخانه گذاشت.
آن روز، تولد مهدی کوچولو بود و مادر از صبح در فکر پختن یک کیک خوشمزه بود. بعدازظهر مادر گفت: مائده جان! من میروم تا شکر بخرم. خمیر کیک را هم آماده و روی میز آشپزخانه گذاشتم. مواظب برادرت باش. این را گفت و از منزل خارج شد. مادر بزرگ مثل همیشه، کتاب دعایش را باز کرد و مشغول خواندن دعا شد. ناگهان یاد منبر امام جماعت مسجد افتادم که درباره نگاه حرام صحبت میکرد. رفتم و کنار مادر بزرگ نشستم. دستم را روی پایش گذاشتم و گفتم: مادر بزرگ! امروز امام جماعت مسجد درباره نگاه حرام صحبت میکرد. نگاه حرام چیست؛ اصلاً چرا بعضی نگاهها حرام است؟ مادر بزرگ دعا خواندن را قطع کرد و سرش را به طرف من چرخاند. بعد با مهربانی گفت: مائده جان! خدا به ما امرکرده است تا چشمهای خود روی بعضی چیزها ببندیم و نگاهشون نکنیم؛ مثل نگاه به نامحرم، عکس و فیلم های مبتذل. این طور نگاهها حرام است. دختر عزیزم! خدا چون ما رو دوست داشته به ما امرکرده است، به این چیزها نگاه نکنیم؛ به این دلیل که این مسائل ظاهر قشنگ و جذابی دارند؛ اما باطن آنها زشت و مضر است.
ضمن صحبتهای مادر بزرگ متوجه مهدی شدم که در آشپزخانه مشغول بازی بود. از مادر بزرگ تشکر کردم و دوان دوان به طرف مهدی رفتم و گفتم: مهدی! بیا بیرون و در آشپزخانه خراب کاری نکن.
شب هنگام همگی دور هم جمع شدیم. مادر بزرگ، مادر و من، همگی، مهدی کوچولو را در آغوش گرفته، تولدش را تبریک گفتیم. مادر با خوشحالی به آشپزخانه رفت و کیکی را که پخته بود، آورد.
وای! چقدر کیک قشنگ و خوشمزهای به نظر میرسید.
مادر گفت: حالا همگی کیک می خوریم. بعد رو به مادر بزرگ کرد و گفت: مادرجون! من به علت بیماری شما، شکر خیلی کمی در آن ریختم تا شما هم بتوانید بخورید.
مهدی با شیطنت گفت: اما من بعداز ظهر در آن مقدار زیادی شکر ریختم تا خوشمزه شود.
مادر با تعجب گفت: اما شکر ما تمام شده بود. عصر من رفتم بیرون تا شکر بخرم. تو از کجا شکرآوردی؟ مهدی گفت: از همون جعبه که صبح رفتی و از دایی سجاد گرفتی.
مادر رنگش پرید. محکم روی دستش زد و گفت: اما آن مرگ موش بود. تو چکار کردی؟
همگی حیرت زده خدا را شکر کردیم که قبل از خوردن کیک، متوجه همه چیز شدیم.
با چشمهای حیرت زدهام به کیکی که مامان پخته بود، نگاه میکردم و میگفتم: وای چه کیکی؟! چقدر خوشمزه به نظر میآید. وقتی نگاهش میکنم، دلم میخواهد آن را یک جا بخورم. مهدی! چرا این کار را کردی؟
در همین فکرها بودم که مادر بزرگ، دستهای پر محبتش را روی شانهام گذاشت و گفت: عزیزم! یادت هست، عصر از من پرسیدی چرا خدا بعضی نگاهها را حرام کرده است؟
گفتم: بله؛ یادم میآید.
گفت: ببین دخترم! وقتی نگاه به این کیک می کنی، چقدر خوشمزه و قشنگ به نظر می آد؛ اما خبر نداری در آن مرگ موش ریخته شده است و خوردن آن باعث مرگ انسان میشود؛ پس بهتر است که نگاهش نکنی تا بتوانی میل خود را کنترل کنی و کاری نکنی که به ضررت تمام شود. نگاه کردن به چیزهایی که خدا حرام کرده مانند همین کیک است. نگاه به آن لذت بخش است؛ اما خبر نداری که پشت این لذت، چه فاجعه وحشتناکی در انتظار تو است.
تازه فهمیدم که چرا خدا بعضی نگاهها را حرام کرده است. در همین حال، مادر با لبخندی ملیح، مهدی را نوازش کرد و گفت: اشکالی ندارد، پسرم! الان میروم و کیک آماده از شیرینی فروشی تهیه میکنم، اما این کار خیلی اشتباه بود. وقتی میخواهی دست به چیزی بزنی، از بزرگترها اجازه بگیر. مهدی با خجالت سرش را بلند کرد وگفت: ببخشید! دیگر تکرار نمیشود.
من هم با خوشحالی گفتم: درست است که این کیک، خوردنی نیست؛ اما خیلی خوب شد؛ چون حالا فهمیدم چرا خدا بعضی نگاهها را حرام کرده است!
. حجاب ایران.
اکرم السادات میرکمال ـ دوماهنامه امان شماره 43