شعار نمی دهم
این دیگر نمایش نیست
باور کن این بار دیگر فقط بازی با واژه ها نیست!
به خدا دنیای تو خالی و واژگونه ما، نجات بخشی چون تو را می طلبد.
این روزها به هر چه می نگرم جای خالی نبودنت را بیش از پیش می فهمم. و این جان خسته و بی تابم که به طوفانی می ماند و در آرزوی وصال به ساحل آرامشت به هزار راه نرفته می اندیشد.
این روزها...
در نگاه شرمگین پیرمرد ریش سپید که به دستان پینه بسته اش خیره مانده است؛
در ضجههای دردناک کودکی که در میان آوار خانهاش به دنبال مادر، آواره و ناچار می چرخد.
در مویههای مادر هجران دیده ای که در میان عکسهای جوان رعنا و استخوانهای خونی و شکسته دردانهاش، شباهتی نمییابد؛
در خاموشی هزار هزار خانه بی پدر و در سکوت موهوم شهر تپیده جنگ زده.
در قهقهه مستانه شیطانهای کت و شلوار پوش و در میان هجوم بی امان مستی و باده و شراب و تیرهای هوس؛
وقتی حیوان بودن و حیوانی زیستن قانون می شود، وقتی استعمار به استکبار میرسد.
وقتی همه دنیا رعیت یک کدخدای بی هویت می شوند؛ وقتی واژههای محبت و لطف و صداقت و پاکی به حاشیه میروند
و انگار همه دنیا به خوابی عمیق و به قعر نسیان رفتهاند؛
خود را به خواب زدهاند و و انگار به پیشواز مرگ رفتهاند و یا نه از بینهایت طلبی انسانیت به تمام شدن رسیدهاند؛ و این روزها همه چیز بوی التماس گرفته است:
دستهای خالی و قلبهای شکسته؛
گلوهای باد کرده از غم؛
شانههای خمیده و گونههای خیس؛
لبهای خشکیده و نفسهای یکی در میان؛
نگاههای ملتمس و رنگهای پریده؛
گامهای بیتوان و اندیشههای بیهدف؛
همه و همه تو را می طبند تا با دم مسیحایی خویش آنها را به زندگی برگردانی؛
و انگار... شاید این آخریها نداشتنت را باور کردهاند.
تمام گذشتهای که تو را نداشتیم، انگار اصلاً نبودیم. آری! تو بودی و ما نبودیم.
چگونه میشود، بدون اکسیژن زیست، حتی اگر ریه هایی برای پر و خالی شدن باشند و تو نباشی؟
چگونه توانستیم تو را نبینیم وقتی تمام دیدنی ها تو بودی؟
تو در تمام لحظههای تاربستهمان حضور مطلق بودی. تو حاضر لحظهها و امام زمانها بودی!
میخواستی دستگیرمان باشی و خورشید روشنگر زندگیمان!
اما ما... ما در راهروهای تنگ آمال پوچمان و در آن حصار تنگ و بسته، به پرواز میاندیشیم؛ اما بالی برای صعود نداشتیم.
آری! تو سکوی پرواز ما بودی و ما در تاریکی بیراهههای رفته تو را نشناختیم.
دیگر شمارش کافیست...
خورشید؛ بسوز و فرود آی؛
ای ماه؛ بتاب و تعظیم کن؛
دریا؛ بکوب و به خروش آی؛
طوفان به پا خیزو به سجده درآی؛
ای کوه؛ برخیز و بشکن؛
ای کژی؛ راست شو؛
ای سکوت بشکن؛
ای فریاد؛ فریاد کن!
منجی آمد!
امروز را نام گذاری کنید!
پایان همه دردها آمد!
تجسم خدا آمد!
زینب احمدزاده ـ دوماهنامه امان شماره 43