عماری نیست!
بیعدالتی را دوست نداشت. از آن رنج میبرد و به دیگران میگفت: «بالاترین عبادت، انتظار بر تحقق یافتن عدالت اجتماعی به دست نازنین امام عصر در سطحی وسیع و گسترده میباشد. عزیز من! این یک واقعیت است؛ مدعیان دوستی امامت از زمان پیغمبر خدا زیاد بودند؛ اما کسانی که عمار گونه در رکاب امام بایستند، کم بودند. منتظرین آقا امام زمان خیلی بودند؛ اما آنکه به سهم خود حافظ عدالت اجتماعی باشد،چه بسیار کم! در صورتی که خودمان عدالت اجتماعی را رعایت ننماییم، چگونه میتوانیم معتقد به این باشیم.»
**
ریشه تمام خطاها
مرد از بدهکارهایش پول نزول میگرفت. در مسجدی میآمد و نماز میخواند؛ اما حلال و حرام را رعایت نمیکرد. سید از رفتار مرد تعجب کرده بود و در صحبتهایش او را مثال میزد و میگفت: «ببینید. دنیا پرستی کار انسان را به کجا میکشاند؟ حب دنیا ریشه تمام خطاهاست؛ آن چنان انسان را به زمین میزند که چیزی حالیش نمیشود. صبح با ایمان بیرون میرود و ظهر که بر میگردد، چیزی برایش نمانده... رضای خدا را باید هدف قرار داد. عزت و شرف، تحت رضای خداست. دنیایی که بخواهد این حیثیت را از بین ببرد، ارزش ندارد.»
**
قلب شکسته!
اخلاق و رفتارش را کنترل میکرد. دوست نداشت، کسی از او برنجد یا با کلامی دلی را بشکند. از شکستن قلب دیگران به شدت پرهیز میکرد و میگفت: «اگر میخواهید که قلب امام زمان(عج) را خوشحال کنید و نمیخواهید که خدای ناکرده، به نفرین آن حضرت مبتلا شوید. مواظب باشید قلب کسی را نشکنید. این یک مسئله حساس و حیاتی میباشد. به جان نازنین ایشان! مسئله خیلی حیاتی است.»
**
نگذار لبریز شود!
با تمام توان کار میکرد. صبر و حوصلهاش فراوان بود. پستی و بلندی، زیاد دیده بود؛ اما راه عبور از آنها را میدانست. همیشه از تجربههایش میگفت و دیگران را راهنمایی میکرد: «برادران عزیز! ما هم بیاییم پرکار و پرتوان و پر صبر و حوصله با ایمان و تعهد هرچه بیشتر، خود را برای خدمت آماده کنیم. طوری زندگی کنید که کاسه صبرتان در هیچ حالتی لبریز نشود؛ مگر آنجا که رضای خداست. آن وقت است که قدرت شما برای خدمت افزایش مییابد و همه نیروهای شما در خدمت بندگی خدا قرار میگیرد؛ اما اگر در مقابل مسائل کوچک از پا درآییم و صبر و حوصلهمان کافی نباشد و تحمل انسانها را در حد خوبی نداشته باشیم، ظرفیتمان کم میشود و قدرتمان کاسته میگردد و ضعف، سراپای وجود ما را فرا میگیرد و تعهد مکتبیان ضربه میخورد.»
**
اگر بایستی...!
سید دیده بود که راننده کامیون، کسی را ندارد و هزینه درمانش زیاد است. راننده میگفت: «مگر خدا بندهاش را تنها میگذارد؟» اما باز نگران بود: «آخر کجا کاسه گدایی به دست گیرم.» یک لحظه یقین کرد: «خدا، کریم است». مردی به بیمارستان آمد و چکی برای تمام هزینههای راننده داد. سید گفت: «اگر انسان درست عمل بکند، یک لحظه به مرتبه یقینش افزوده میشود؛ به شرط آنکه به آنچه یقین دارد، بیاعتنایی نکند. برای تقویت یقین، باید پای آنچه یقین داریم، بایستیم. اگر شما یک مقدار صداقت نشان بدهید و دندان روی جگر بگذارید، دست رحمت پروردگار عالم، آن چنان شرایط را فراهم میکند که در یک لحظه میبینید، یقین انسانها به او افزوده شده است.»
**
چادر پرخیر!
چادر عزاداری را پاره کرده بودند. یکی از اوباش محل، مست بود و با چاقو دنبال افراد میدوید. نفس زنان گوشهای ایستاد. سید او را به داخل چادر آورد. برایش چای ریخت و بامهربانی با او صحبت کرد. مرد، تمام بدنش لرزید. به سراپای خیمه نگاه کرد. اشکش جاری شد و گفت: «شما عزاداری میکنید؛ ولی من مشروب میخورم. از فردا میآیم و به مردم چای میدهم». مرد دست از کارهای گذشتهاش برداشت و در کنار سید به عزادارن حسینی خدمت کرد.
**
پیش همه عزیز!
در زندان با همه معاشرت میکرد. یگانه کسی بود که خودش را از دیگران جدا نمیدید. مدتی گذشت. یکی از اعضای فعال کنفدراسیون آلمان نزدش آمد. کنارش نشست و گفت: «تا حال هر کسی اسم از مکتبش [اسلام] میآورد، ناراحت میشدم؛ ولی پس از زندگی با عدهای از مذهبیها، معلوم شد عیب و نقصهایی که ما نسبت به اسلام میگرفتم، پیرایهها بود که به اسلام بسته بودند. ما فهمیدیم که حقیقت اسلام چیز دیگری است.»
**
مثل او باش!
نوجوانی در زندان بود که هنوز به تکلیف نرسیده بود؛ امامی گفت: مرا برای نماز صبح بیدار کنید. سید، رفتار نوجوان را بسیار میپسندید و به اطرافیان میگفت: «شیعه آقا علی باید این چنین باشد. مگر نه اینکه او و پیغمبر، پدران این امت هستند؛ مگر نه اینکه پدر امت در محراب نماز شهید شد؟! فرزندان امت اسلام باید با او وجه مشترک داشته باشند.»
منابع:
1. کتابهای مهرنگاه اولیاء و عارف شیدا اثر عبدالمجید رحمانیان، انتشارات امید آزادگان.
معصومه سادات میرغنی ـ دوماهنامه امان شماره 43