این بار نوبت سفر پسرهای دانشگاه بود؛ بچههای خوبی بودند. هرچند خودشان میگفتند: تمام بچههای خلاف دانشگاه در یک اتوبوس جمع شده بودند. یك اتوبوس! اصلاً این سفر قرار بود شمال باشد؛ اما تبدیل به جمكران شد.
در میان همسفرانمان طلبهای بود که كمتر با محیط دانشگاهی ارتباط داشت، ولی خیلی علاقه داشت در این محیط کار فرهنگی انجام دهد.
هنوز درست و حسابی از شهر خارج نشده بودیم كه صدای دست زدن، سوتزدن و جیغ و فریادهای عجیب و غریب شروع شد.
طبق معمول برای کسانی که مشاوره میخواستند یا سؤالی داشتند یا میخواستند حرفی بزنند؛ صندلی كنار من خالی بود؛ من از اول سفر به نوبت با دوستان از 15 دقیقه تا 1 ساعت درد دل کردم؛ با وجود این، حساسیتی به شادی بچهها نشان ندادم تا از سفر خسته نشوند؛ اما رفیق طلبه ما كه تا به حال با بچههای دانشجو خیلی انس نداشت، وحشت زده شده بود؛ پیش من آمد و گفت: فلانی! مگر حواست نیست دست میزنند و شعر میخوانند!؟
گفتم: خوب!
گفت: همین! برای ما زشت است، در اتوبوسی كه در آن روحانیت سوار شده است، این كارها را بکنند. اصلاً اینها قیافههایشان با جمکران متناسب نیست. اگر این افراد برای تمسخر آمدهاند. برای من و تو زشت نیست؟
گفتم: من و تو! پس ناراحت گناه و خدا و رضایت خدا نیستی. ناراحت شخصیت خودمان هستی؛ میترسی ما ضایع بشویم؟
گفت: آخه...
گفتم: دستزدن و جیغزدن و سوتزدن و خندیدن جرم نیست. اگر شعر بیموردی خواندند، من تذكر میدهم. مطمئن باش، بچهها خودشان میدانند تا چه حد مجاز است. اگر هم ناراحت شخصیت من و خودت هستی، بگذار یك بار برای خدا هم شخصیت ما زیر پای اینها له شود.
بنده خدا همین جور مردد به من نگاه میکرد. نمیدانست چكار كند. شاید هم دلش میخواست خودش را از پنجره به بیرون پرتاب كند.
محبت و احترام از همه بیشتر بر دلها اثر میگذارد به ویژه بر جوانان. یكی از خصوصیات جالب دانشجویان نیز وقتی بروز میکند که شما به آنها احترام بگذارید؛ زیرا آنها در مواجهه با احترام حد و حدودها را رعایت میکنند؛ به هر حال نزدیك جمكران بلند شدم و برای بچهها شروع به صحبت كردم. از محبت آقا امام زمان(عج) و بزرگواری او گفتم. بچهها در نهایت سکوت به من خیره شده بودند. این طلبه هم به بچهها نگاه میکرد و از تعجب نمیدانست چیكار كند. شاید پیش خودش میگفت: یعنی اینها همان بچههای یك ساعت پیش هستند.
ضمن صحبت، گاهی قطرات اشكی را میدیدم كه روی صورتهای آنها میلغزید. انگار من داشتم از گمشدهای برای آنها صحبت میکردم كه سالها بود که در پی یافتن او بودهاند.
هنگام ورود به مسجد، کفشهایم را از پا در آوردم؛ به دنبال من بچههای دیگر هم همین كار را كردند. دعای فرج شروع شد و امان همه بریده شد.
بعضی از همین افراد كه خیلیها به آنها برچسب ضد دین میزنند، آنچنان با سوز دعا میخواندند كه آدم نمیتوانست باور كند.
بعضیها هم اصلاً بلد نبودند، دعای فرج بخوانند و فقط گریه میکردند. اصفهان تا قم خیلی نزدیك است؛ ولی هشتاد درصد این افراد برای اولین بار به جمكران آمده بودند و اصلاً تا به حال هیچ تصوری از جمكران نداشتند.
من پشت سر گروه میآمدم كه یکی از بچهها سراغم آمد. از پسرهای شاد گروه بود. از دانشجویان موفق دانشگاه. شاید بشود گفت: یكی از افتخارات دانشكده بود. با قیافهای عجیب و غریب آنچنان گریه میکرد كه توجه هر رهگذری را به خود جلب میکرد.
از من تقاضا كرد، با دیگران نروم و بمانم. گفت: حرف مهمی با من دارد!
میخواست شروع به صحبت كند؛ اما گریه امانش نمیداد. کم کم آرامش كردم و شروع به حرف زدن كرد:
حاج آقا راستش را بخواهید من چند بار تا پشت در و نزدیك این مسجد آمده بودم؛ ولی داخل نیامدم. آخر پیش خودم میگفتم: من كجا اینجا كجا!؟ راستش روی آمدن و وارد شدن را ندارم.
با این کارهایی که ما میکنیم. گناهی که انجام میهیم. واقعاً آیا امام ما را قبول دارد؟ راه میدهد؟ بخدا از خودم متنفر و کلافه شدهام.
یادم افتاد که امشب شب ولادت امام حسن علیه السلام است. نگاهی به آسمان کردم و گفتم: چرا که نه، اینها خانواده محبتاند، کسی را از در خانه خود نراندهاند، مهم این است که پشیمان باشی، مهم این است که تصمیم به جبران داشته باشی. آنها تو را دوست دارند.
او در حالی که بلند بلند گریه میکرد گفت:
حاج آقا به خدا آدم میشوم؛ به خدا آدم میشوم! فقط به من بگویید یعنی قبول است؟ یعنی من را هنوز دوست دارند. من را هنوز جزء آدمها حساب میکنند.
من چه داشتم در برابر محبت ائمه به آن جوان بگویم؟ بدون خجالت از اشک ریختن مقابل او من نیز به گریه افتاده بودم. هیچکداممان آرام نمیشدیم. نسیم خنکی میوزید.
دوماهنامه امان شماره 43