دلتنگم، باز مثل همیشه... حتی با آنكه اینجا باران میبارد، ولی من، دلم تنگِ چیزیست. ساده است، اینجا میان دلم، طرحی از بهشت را قاب گرفتهام، طرحی از پیچ و تاب آسمانی برگنبد فیروزهایات را، كه بدجور هواییام میكند. میبینی! این روزها به همین سادگی دلتنگیهایم دلیل پیدا میكند. طرحی از بهشت كنج دلت هست و من چه بیقرار، راهی تا بهشت در تربیت هست و من چه ساكن!
حرف از تكرار حرفی قدیمی نیست، حرف از رفتن است، حرف از عهد عتیق! همان كه این سهشنبهها، میكشاندم تا دورها، تا بهشت، نه با پای تن كه با پای جان.
خوب میدانی... تو دلیل رفتن منی. با یك سلام حتی اگر شده، جان را میرسانم به اینجا. اینجا را كه با هیچ چیز، عوض نمیكنم. حرف از توست، از رفتنِ من و آمدن تو.
كجایی؟ كجا زیر بارانِ عشق، برایمان حدیثِ اجابت میخوانی!
حرف از دلتنگی من است. از نبودِ تو و غربت این روزهای بیحادثه. از تكرار روزهای سرد بیتو بودن. برق گنبد فیروزهایات، اشكِ شوق لحظههای بیقرار من است.
مولای من، جمكرانت را از ما دریغ مدار.
نرگس مقدمیراد
واقعه عظیم
امروز روز آن واقعه عظیم است. خورشید به خون نشسته و ابرها بغض همه تاریخ را به دل گرفتهاند، سكوت بر همه كائنات حكم فرماست و چشمهای آسمانیان بر زمین دوخته شده است. فرشتگان به انتظار نشستهاند تا بار دیگر ناظر تجلّی عظمت الهی در وجود انسانی باشند كه فریاد «هیهات منا الذله» اش اركان عرش را به لرزه درآورده است. ناگهان وِلوِلهای در عرش میپیچید فرشتگان آمادهاند بار دیگر شكوه عظمت انسانی را سجده نمایند. یكی میگوید: مگر او فرزند برترین انسان تاریخ نیست و دیگری یادآور می شود كه مگر بهانه خلقت مادر و پدر او نبودهاند آن یكی چهرهاش را به سان یوسف مییابد و دیگری از صبر ایوب یاد كرده و مصائب این ایام را از مصائب ایوب افزون میداند و باز خموشی و سكوت بر كائنات حكمفرما می شود چرا كه امروز روز آن واقعه عظیم است.
بیژن دهبان
ای بهار دلها و آرامش سینهها
روزگاری است كه به شما میاندیشم و هوای شما در سر دارم. سینه را مالامال از عشق شما كردهام و به امید ظهورتان روزها سپری میكنم. كاش زودتر بیایید و این دل سوخته از هجرت را التیام بخشید. صبحگاهان به امید آمدنتان پنجره قلبم را میگشایم و وجودم را با زمزمه این كلام عطرآگین میكنم: «العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان».
زینب باقری
و عشق دوباره آغاز خواهد شد
شنیدهایم كه ماجرای آفتاب در پس ابرهای حادثه تمام خواهد شد. و نزدیك است روزی كه مِهر، سینه سیاه و سرد ابرهای تردید را بشكافد و نور، از لا به لای ازدحامِ تیرگی عبور كند.
آن روز بیگمان، روشنای چشمهای بارانیات، غبار قرنهای انتظار را از دلِ هزار عابر شكسته سال خواهد شست.
و عشق دوباره آغاز خواهد شد . . .
مصطفی حسینزاده
باید برخیزم
میخواهم تو را ببینم. آرزوی بزرگی است میدانم. میخواهم یك سرزنش از نگاه تو باشم یا یك لبخند از بهشت تو...
چه روزها كه منتظر طوفان نوح بودهام. منتظر زلزلهای كه بیاید و ویرانم كند. منتظر بارانی كه مرا بشوید، جاری كند. رود كند.
چه شبها كه در دیوان حافظ به دنبال كسی میگردم كه مرا تا دروازهها قیامت ببرد. منتظرم كسی بیاید كه قلبش زادگاه همه گلها باشد.
روی پلكهایم غبار نشسته، دستهایم پر از نبودن است. پاهایم مثل صخره سخت شده، مه تمام تنم را گرفته.
آه كه چقدر تاریكم. دفترم سیاه، كلماتم سیاه، نگاهم سیاه...
میترسم میترسم دنیا به پایان بیاید و من حتی در گوشه چشم تو جایی نداشته باشم. میترسم این كلمات ابرآلود نتوانند شوق مرا به تو منتقل كنند.
میخواهم تو را ببینم. اگرچه مثل خلا تهیام، مثل كوه مغرورم، مثل طوفان سركش و كورم اما هر كه و هرچه هستم تو را دوست دارم و هر جمعه پنجرهها را به شوق دیدن تو باز میكنم. هر جمعه سراغ تو را از جاده ها می گیرم.
پیش از آن كه لحظه ها خاكستر شوند. پیش از آن كه همه جاده های زمین به انتها برسند. پیش از آن كه همه دریاها ابر شوند باید برخیزم و پلكهایم را شانه كنم.
می دانم كه می آیی. در بیطاقتترین جمعه سال، با شمشیری كه بوی ذوالفقار میدهد و عبایی كه شبیه تنهایی پیامبر است. باید برخیزم. باید برخیزم و خودم را از سیاهیها بتكانم. باید دلم را در جوی كوچكی بشویم.
اعظم قلندری
سلام میدهم سلام
شراره دلم، دگر توانم گرفته است، رخوت تمام اركانم را چو بید میلرزاند.
نازنینا! این دگر چه كلامی است كه اراده گفتنش، زنجیرِ لكنت بر زبانم انداخته است.
تصورش نگاهم را بارانی كرده است، خدای من این چه حالت و حیرانی است كه حلاوتش را جمله وجودم در طلب است.
یا رب تو مدد كن و دعای موسی را در حق سینهام مستجاب گردان: «رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری وَ یسِّرْ لی أَمْری وَ احْلُلْ عُقْدَه مِنْ لِسانی».
ناگاه بغض مانده در گلو، سدّ حیرانیم را شكست و تارهای حنجرهام جان گرفته، نغمه سردادند. «السلام علی المهدی الذی وعدالله به الأمم».
تو را و ناز دیدنت سلام میدهم سلام
نماز پر زناله ات سلام میدهم سلام
به ماه و مهر سجدهات سلام میدهم سلام
ركوع قوس ادنوت سلام میدهم سلام
قنوت پر ز گریهات سلام میدهم سلام
قیام و هم نشستنت سلام میدهم سلام
به خندهات به گریهات سلام می دهم سلام
به نالههای هر شبت سلام میدهم سلام
سپیده دم به نهضتت سلام میدهم سلام
به شامگاه غربتت سلام میدهم سلام
به اشك و خون دیدهات سلام میدهم سلام
به روضههای زینبت سلام میدهم سلام
به هرنگاه پر غمت سلام میدهم سلام
به شوكتت به حضرتت سلام میدهم سلام
به شور اشك چشم و سوز سینهات
به آن نگاه مهربانیت سلام میدهم سلام
نگار من نگار من نگاه كن نگاه كن
به جمله جمله گفتنت سلام میدهم سلام
بهار من قرار من قیام كن قیام كن
به قلب تو به قامتت سلام میدهم سلام
مسعود داستار
دوماهنامه امان شماره 21