نشریات و مجلات چاپی

مدرسه و پایگاه های علمی
مدرسه مجازی مهدویت
نشریه امان فعالیت خود را از سال ... آغاز کرده است. هم‌اکنون 348 نفر با این مجموعه مرتبط هستند.

گنج پنهان رد پا...

ائین تُشک، آرام دَرِ گوشم گفت: «دوبندۀ آبی را خوب نگاه کن، می‌خواهم نظرت را درباره‌اش بدانم.»
هنوز یک دقیقه از مسابقه نگذشته بود که متحیّر گفتم: «خودت کشفش کردی؟!» گفت: «یک پدیده است!»
در همین حین، صدای «یا مهدی» دوبندۀ آبی بعد از ضربه فنّی حریف، فضای سالن را پُر کرد.
گفتم: «مثل اینکه او هم کشفش را کرده، آن دنیا هم پیروز است؟!» گفت: «منظورت چیست؟»
گفتم: «مگر نشنیدی هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلی مرده است؟!» .
یک پدیده
پائین تُشک، آرام دَرِ گوشم گفت: «دوبندۀ آبی را خوب نگاه کن، می‌خواهم نظرت را درباره‌اش بدانم.»
هنوز یک دقیقه از مسابقه نگذشته بود که متحیّر گفتم: «خودت کشفش کردی؟!» گفت: «یک پدیده است!»
در همین حین، صدای «یا مهدی» دوبندۀ آبی بعد از ضربه فنّی حریف، فضای سالن را پُر کرد.
گفتم: «مثل اینکه او هم کشفش را کرده، آن دنیا هم پیروز است؟!» گفت: «منظورت چیست؟»
گفتم: «مگر نشنیدی هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلی مرده است؟!» .

شناخت
همراه استاد، داخل کوچه شدیم. استاد هنوز داشت جواب سؤالم را ـ که از وظایف منتظران پرسیده بودم ـ می‌داد. چند تا پسربچه داشتند با سر و صدا بازی می‌کردند و کوچه را روی سرشان گذاشته بودند. ناگهان صدای شکستن چیزی همه‌مان را ساکت کرد. یکی از بچه‌ها، با سنگ، چراغ بالای تیر برق را شکسته بود.
استاد مکثی کرد و گفت: «می‌دانی چرا چراغ را شکست؟ چون مربّی و راهنمای خوبی نداشت. ما هم اگر اماممان را نشناسیم راه درست را نمی‌رویم. نور را از بین می‌بریم و زندگی و مرگ جاهلی و ظلمانی‌ای خواهیم داشت.»

یک ردپا
با پیرمرد، توی کاروانسرا آشنا شدم. حال و هوای عجیبی داشت. وقتی دیدم دارد از کاروانسرا تنهایی بیرون می‌رود، فکر کردم من هم به دنبالش بروم. گفت: «جوان! ما به دریای کویر می‌زنیم تا دُرّ تفکر صیقل دهیم، شما اذیت می‌شوید.»
گفتم: «حاج آقا! اجازه بدهید ما هم بی‌نصیب نمانیم.» یک ساعت بعد، زیر درخت کم‌سایه‌ای که نشستیم، متعجّب پرسید: «چرا یک ردّ پا روی شن‌ها باقی مانده است؟!»
گفتم: «فکر کردم خوب است حتی در راه رفتن هم پا جای پای شما بگذارم. بالاخره شما الگوی مائید.» چند لحظه‌ای نگذشت که بغض پیرمرد ترکید. مضطرب پرسیدم: «حاج آقا! چی شده؟ اتفاقی افتاده؟» آرامم کرد و گفت: «اینطور که تو گفتی باید از ائمه پیروی کرد نه از خَسی چون من. سگ اصحاب کهف کجا و خود ایشان کجا؟!»
الگو پذیری
همهمۀ انتهای سالن قطع نمی شد. امتحان نهایی بود و سالن امتحانات، شلوغ. مراقبین، یکی دوباری از بچه‌ها خواستند که سکوت را رعایت کنند؛ اما فایده‌ای نداشت. آقای ناظم که حسابی عصبانی شده بود، بلندگو را از دست یکی از مراقبین گرفت و فریاد زد: «خفه شید!» جلسه ساکت شد. بچه‌ها بهت زده و ناراحت، به هم نگاه می‌کردند.
کاغذی از جیبم درآوردم و شروع کردم به نوشتن: «سلام جناب ناظم! درست است که من جوان و بی‌تجربه‌ام، اما فکر می‌کنم اگر کسانی مثل امام باقرعلیه السلام الگویمان باشند، دیگر نه تنها فحش نمی‌دهیم، بلکه اگر کسی به ما گفت: «گاو»، همانند ایشان به او می‌گوییم: من بَقَر نیستم، باقرم.»


*. دانش پژوه مرکز تخصصی مهدویت.
. کمال الدین، ج 2، ص 409.
. آفتاب مهر، ص 84.
. همان.
. همان.
. همان.
آخرین ویرایش
در 1394/8/23 08:58 توسط فاطمه کاظمی

مطالب پربازدید را ببینید
و یا به فهرست بازگردید.

بازگشت به ابتدای صفحه

تلفن
نشانی
02188998601
تهران، خیابان انقلاب، تقاطع قدس و ایتالیا، پلاک 98
پیامک
30001366