نشریات و مجلات چاپی

مدرسه و پایگاه های علمی
مدرسه مجازی مهدویت
نشریه امان فعالیت خود را از سال ... آغاز کرده است. هم‌اکنون 348 نفر با این مجموعه مرتبط هستند.

دل‌نوشته ای ناگهانِ حتمی پروردگار!

از عمق ناپیدای مظلومیت ما، صدایی، آمدنت را وعده می‌دهد. صدا را، عدل خداوندی صلابت می‌بخشد و مهرِ رَبّانی گرما می‌دهد. و ما استقامت را از این صدا گرفته‌ایم و تحمل را از این نوا آموخته‌ایم. در زیر سهمگین‌ترینِ شکنجه‌ها تاب می‌آوردیم، وقتی بوی یوسف گونه پیراهن تو به مشاممان می‌خورد. در کشاکش تازیانه‌ها و چکاچک شمشیرها، برق نگاه تو تابمان می‌داد و صدای گام‌های آمدنت توانمان می‌بخشید.
آن گوشه سیاه
گویا کنار چاه
چیزی فتاده بود!
یاد شما که هست؟
در گوشه سیاه، کنار چاه، چیزی فتاده بود
گویا ز چشم‌های قشنگ و نگاهتان
در ظلمتی غریب
جایی فتاده بود
آقای خوب من
شاید پرنده بود... بالش شکسته بود
شاید که خسته بود
یا بال‌های کوچک او سخت بسته بود
آنجا فتاده بود
از یاد رفته بود
آقای خوب من! آقای مهربان!
من آن پرنده‌ام...
بی بال و خسته‌ام... آنجا نشسته‌ام
عمریست در گوشه تاریک آن اتاق
بی‌بال و بی‌فروغ
با آرزوی آن که مرا هم رهت بری
آنجا نشسته‌ام
امید بسته ام...
قصه گو
از عمق ناپیدای مظلومیت ما، صدایی، آمدنت را وعده می‌دهد. صدا را، عدل خداوندی صلابت می‌بخشد و مهرِ رَبّانی گرما می‌دهد. و ما استقامت را از این صدا گرفته‌ایم و تحمل را از این نوا آموخته‌ایم. در زیر سهمگین‌ترینِ شکنجه‌ها تاب می‌آوردیم، وقتی بوی یوسف گونه پیراهن تو به مشاممان می‌خورد. در کشاکش تازیانه‌ها و چکاچک شمشیرها، برق نگاه تو تابمان می‌داد و صدای گام‌های آمدنت توانمان می‌بخشید.
رایحه‌ات که مژده حضور تو را برایمان به ارمغان می‌آورد، مرهمی بر زخم‌های نو به نوی ما بود. دردها، همه از آن رو تاب آ‌وردنی بود که تو آمدنی بودی.
تحمل شدائد از آن رو شدنی بود که ظهورت شدنی بود و تحقق یافتنی.
انگار بذر صبر بودیم که در خاک انتظار تاب می‌آ‌وردیم تا در هرم خورشید تو به برگ و بار بنشینیم.
تاریخ انتظار و شکیبایی ما به آن صبری که در عاشورا تجلی یافت برمی‌گردد؛ صبر و شکیبایی بر آن تیرها که از کمان قساوت برخاست و بر گلوی مظلومیت نشست، بر ضربه سم اسب‌های کفر که ابدان مطهر توحید را مشبک کرد، بر آ‌ن جنایتی که دست و پای مردانگی را برید.
از آن زمان تا کنون، ما به انتظار زنده‌ایم، انتظار ظهور منتقم خون حسین.
تاریخ استقامت ما از آن زمان هم عقب‌تر می‌رود، از عاشورا می‌گذرد و به بعثت پیامبر اکرم می‌رسد. هم او که در مقابل جهل و ظلم و کفر و شرک و عناد و فسادی که جهان آن زمان را پوشانده بود، وعده می‌داد:«کسی خواهد آمد. کسی که نامش نام من، کنیه‌اش کنیه من، لقبش لقب من، و دوازدهمین وصی من خواهد بود. او جهان را از توحید و عدل و عشق و داد پر خواهد کرد.»
اما تاریخ صبر و انتظار ما از آن زمان هم، پیش‌تر است و به تنهایی عیسی، به غربت موسی، به استقامت نوح و بلکه به مظلومیت هابیل می‌رسد.
انتظار و بردباری ما را وسعتی است از هابیل تا کنون، و تا برخاستن فریاد جبرئیل در زمین و آسمان و آوردن مژده ظهور امام زمان.
آ‌ری! در آن زمان هستی حیات خواهد یافت، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگ‌های خشکیده علم، خون تازه خواهد دوید.
منتظر گمنام
آشنای روزهای دلتنگی ما سلام!
از حال ما که بپرسی ...هیچ برای گفتن نداریم! داریم 365 روز سالمان را می‌گذرانیم ... همان 365 روز پائیزی را! می‌گذرانیم با همان غروب‌های غم‌انگیز و دل‌گیرش... اینجا پائیز است...
گاهی که هوای دلمان می‌گیرد، ناگهان باران می‌زند بی‌امان... انگار باران خبر دارد که چشم‌های کسی به پنجره خانه دخیل بسته و در سکوت، نگاه دوخته به جاده آمدنت!
ای ناگهان حتمی پروردگار!
بیا که دارند به انتظارمان می‌خندند! دارند به پنجره انتظارمان سنگ می‌زنند!
بیا و روزهای پائیزی‌مان را بهار کن!
بیا و خستگی را بگیر از ندبه‌های بی‌اشکمان!
بیا و نگذار بغض‌های رسوب شده‌مان راه را بر صدای اشک ببندد در سمات‌های غروب جمعه¬ات!
پر صدا کن از عدالت علی وارت، سکوت ظلم را.
و بعد باران، بیا از پشت ابر، خورشید من
آسمان را رنگین کن
بهار کن مولا ... بهار کن
جمیله حوائجی

ای امیر خوبی‌ها! چشمانم از فرط اشک سپید شده و جویباری از آبشار بغض، دیدگانم را پر کرده است. سروهای سر به فلک افراشته و راست قامت، از سنگین غم دوری‌ات خمیده‌اند.
ای محبوب دل‌ها! در فراقت، بوستان‌ها و گلستان‌هایمان خزان و عاشقانت خاکستر نشین شده‌اند.
ای صاحب دین محمدی! اسلام غریب و تنها و احکام خدا بر زمین مانده است. پس کی می‌آیی؟
آقای من! وقتی به اعمال و نیّات روزانه‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم که تا به حال در بیابان دنیا بوده‌ام و رقص فریبنده این سراب را باور کرده‌ام. اما آرزویم این است که بگذرم ببینم و دل نبندم، ببویم و نچینم و چشم بیندازم و دل نبازم که زود یا دیر باید از همه این‌ها گذشت.
مولای من! نَفَس مسیحایی تو شفاست؛ پس این دل سراب زده را شفا ببخش.
ای رایت رسول خدا بر دوش! ای شمشیر حیدر بر کف! ای عصای موسی در دست! ای خاتم سلیمان در انگشت! ای صبر ایوب را صاحب! چه دشوار است که سخنان همه را بشنوم و گوش‌هایم از صدای دلنشین تو بی‌بهره باشد.
ای قائم! ای یادگار خدا بر زمین! ای قرآن ناطق خدا! ای زاده یاسین و طاها! ای فرزند صراط مستقیم! ای تسلّی زهرا! ای پور عسکری! ای پایگاه مهر و محبت و ای اسطوره ایثار! برای دیدنت از کدامین کوچه بگذرم؟ بیا که دیگر پروانه شوق پر زدن ندارد و پرستو لانه‌اش را پیشکش تاریکی‌ها کرده است. گلدسته‌های مسجد جمکران نیز به شوق شنیدن نام زیبایت، در اوج آسمان دعا می‌خوانند.
ای حبیب!
آسمان چشمانمان خیس باران شده‌ است جویبارانی که از آبشار رخسارمان پدید آمده‌اند، دیگر به دریا تبدیل شده‌اند؛ اما تو نیامده‌ای!
ای منتهای مهربانی! هر جمعه، عاشقان، منتظر آمدنت هستند و ثانیه‌ها را به آرزوی دیدنت می‌شمارند؛ چرا که وقتی جمعه فرا می‌رسد، زمین و زمان بوی تو را می‌دهد. اما غروب جمعه دلم را می‌شکند و هنگامی که جمعه می‌رود، دلم می‌گیرد؛ زیرا دوباره روزی که وعده داده‌ای که در آن خواهی آمد، بدون تو سپری می‌شود. پس بیا و مرهمی شو برای دلتنگی‌هایمان.
هر صبح، از نسیم صبا که با دستان مهربانش مرا نوازش می‌کند سراغت را می‌گیرم؛ اما مثل همیشه بی‌جواب می‌مانم. صدای پای رهگذران را دنبال می‌کنم، شاید صدای پای یکی از آنان، شبیه به صدای پای تو باشد. همه شب‌ها، دلم در تب و تاب است که آیا به کوچه دل ما چشمی می‌اندازی؟ و بی‌شک تو می‌آیی و بر ما نظری می‌کنی.
امیر حسین سوری
نیکان زرگرزاده ـ تهران:
تو کیستی که کران‌ها برایت می‌مانند
و افق، چشم‌هایش را به انتظار می‌بندد
و راهِ رفتن، تنها در حضورِ تو، معنی می‌شود.
تو کیستی که واژه‌ها برایت می‌نشینند
و انتظار از تو معنی می‌یابد و عشق؛
چه بزرگ است این واژه و تو چه آسان کوچکش می‌کنی!
چه زود فهمیدند، این آدمیان
که انتظار فرهاد
برای پیکِ شیرین
شیرین است
و چه دیر می‌فهمند این آدمیان
که مرگ برای فرهاد، شیرین‌تر از انتظار است.

آخرین ویرایش
در 1394/8/23 09:52 توسط فاطمه کاظمی

مطالب پربازدید را ببینید
و یا به فهرست بازگردید.

بازگشت به ابتدای صفحه

تلفن
نشانی
02188998601
تهران، خیابان انقلاب، تقاطع قدس و ایتالیا، پلاک 98
پیامک
30001366