سال 1323 ه . ش: تولد در کبود گنبد، از توابع شهرستان درگز خراسان
سال 1343 ه . ش: ورود به دانشگاه افسری
سال 1346 ه . ش: اخذ درجه کارشناسی از دانشگاه افسری
سال 1358 ه . ش: منصوب شدن به فرماندهی عملیات شمال غرب کشور
سال 1360 ه . ش: منصوب شدن به فرماندهی نیروی زمینی به حکم امام خمینی
سال 1366 ه . ش: نائل شدن به سمت جانشینی ریاست کل نیروهای مسلح، با حکم مقام معظم رهبری
سال 1378 ه . ش: اخذ درجه سرلشکری از دست مقام معظم رهبری در روز عید غدیر (16 فروردین)
و سرانجام در 21 فروردین 1378، آماج تیر کینه منافقان قرار گرفت و قامت استوارش نقش بر زمین و روح بلندش، آسمانی شد.
شهید علی صیاد شیرازی در نگاه بزرگان:
امام خمینی:
صیاد شیرازی با تعهد کامل به اسلام، در طول دفاع مقدس از هیچ گونه خدمتی به کشور اسلامی خودداری نکرد.
مقام معظم رهبری:
سرزمینهای داغ خوزستان و گردنههای برافراشته کردستان، سالها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بود و جبهههای دفاع مقدس از رشادتهای او صدها خاطره حفظ کرده است.
آیتالله بهاءالدینی:
[او] یک روحانی بود در لباس نظامی.
شهید صیاد در نگاه همرزمان
سرلشکر سید حسن فیروز آبادی:
درک انقلابی او زمینه ساز پیروزیهای بزرگ بود و یکی از ویژگیهای ایشان این بود که نماز اول وقتش ترک نمیشد.
امیر دریابان علی شمخانی:
نحوه شهادت ایشان بهترین نمونه برای درک ساده زیستی اوست .
امیر سرلشکر عطاءالله صالحی:
از همان ابتدا با اتکا به نیروی ایمان، باورهای خود را به دیگران منتقل میکرد. او با نماز شبش، قرآن خواندن و توسلش به ائمه اطهار و باور عمیق به فرمایشات امام، طوری عمل میکرد که کمکم باورهای ایمانی و معنوی دوستان ایشان نیز، بر باورهای مادی غلبه کرد.
سردار سرتیپ حاج علی فضلی:
اگر بخواهم در یک جمله، حق ایشان را ادا کنم ـ با شناختی که از خصوصیات این شهید دارم ـ باید بگویم چیزی کمتر از شهادت حقش نبود.
امیر سرتیپ دوم غلامحسین در بندی:
هرکس به ایشان نزدیک میشد به سختی میتوانست از ایشان دل بکند. برای ما هم این حالت به وجود آمده بود و هر چه بیشتر در جلسات ایشان شرکت میکردیم، رابطه ما بیشتر میشد و شیفتگی ما هم نسبت به ایشان فزونی میگرفت.
امیر سرتیپ سید حسام هاشمی:
شیهد صیاد، نمونه کامل ولایت پذیری بود.
سرتیپ پاسدار مصطفی ایزدی:
صیاد، جز خدمتگزاری هدفی نداشت.
صیاد در نگاه همسر
در کار خانه کمکم میکرد. یک روز جمعه صبح، دیدم پایین شلوارش را تا کرده و زده بالا، آستینهایش را هم بالا زده است. پرسیدم: «حاج آقا! چرا این طوری کردهای؟» گفت: «به خاطر خدا و برای کمک به شما». رفت توی آشپزخانه، وضو گرفت و بعد شروع کرد به جمعوجور کردن.
* به هر بهانهای بود برایم هدیه میخرید. روز زن، روزهای عید و... اگر هم یادش نبود، اولین عیدی که پیش میآمد، هدیه میخرید و میآورد. از زحمتهایم تشکر میکرد و هدیهاش را میداد.
* در مورد شهید صیاد یک تعبیر کلی می توانم بگویم: «او هم به اسم، علی بود و هم به صفت، علیگونه بود.» سعی میکرد فرمودههای حضرت علی علیه السلام را در زندگی پیاده کند. به عنوان مثال، در بُعد رعایت ساده زیستی یادم میآید که در اتاق کارش روی زمین مینشست و کارهایش را انجام میداد. احساس کردم شاید معذب باشد. پیشقدم شدم و رفتم یک سری صندلی گرفتم. با دیدن صندلیها، بر خلاف انتظارم علی نه تنها شاد نشد، بلکه ناراحت هم شد. میگفت: «دنیا آهسته آهسته آدم را در کام خود فرو میبرد. قدم اول را که برداشتی تا آخر میروی. لذا باید مواظب همان گام اول باشی.»
آرزویش از روز اول جنگ، شهادت بود. همیشه از من میخواست برای شهادتش دعا کنم. به خصوص، آن پنج شنبه آخر، از من خواست وقتی امامزاده صالح رفتم، دعا کنم که او به شهادت برسد.
مهمترین توصیهاش، هم به من و هم به فرزندانش، حفظ خط ولایت بود. به تعبیر او خط ولایت فقیه، خط امام زمان(عج) است و لغزیدن در این مسیر، گرفتاری در دام توطئههای ناشناخته را به دنبال دارد. توصیه دیگرش نماز اول وقت بود.
شهید صیاد در نگاه فرزندان
* توصیه همیشگی پدرم، تبعیت از ولایت، در همه جا و در همه حال بود. همیشه میگفتند: «معیار ما در تمامی گزینشها، دستورات ولیّ امر است.» به یاد دارم که به هنگام شهادت شهید لاجوردی به من گفتند: «برای رساندن پرچم مقدس انقلاب به صاحب اصلیاش حضرت مهدی(عج)، باید در ولایت ذوب شد.»
* اهمیت خاصی به نماز اول وقت میدادند. حتی سفر هم که میرفتیم، وقتی هنگام نماز میشد، در هر جایی که بودیم، همه کارها را تعطیل میکردند و نماز را به جماعت میخواندیم. اگر امام جماعت نبود، خودشان امام جماعت میشدند. گاهی اذان را هم خودشان میگفتند. برنامههایشان را سعی میکردند با نماز تنظیم کنند.
* دعای عهدشان هرگز ترک نمیشد. خیلی با علاقه دعای عهد و دعای فرج را میخواندند. از احادیث و روایات، برای کارشان و برنامههایشان خیلی استفاده میکردند. از سیره ائمه معصومین کتابهای فراوان داشتند. قرآن را بسیار مطالعه میکردند.
* پدرم به ورزش هم بهای خاصی میدادند. من هفتهای یک بار به ورزشگاه صنایع دفاع میرفتم. اغلب اوقات پدرم دروازهبان میشدند. بعدها متوجه شدم به واسطه مجروحیتی که در دوران جنگ برایشان پیش آمده بود، درون دروازه میایستادند. یادم هست یک بار در حین بازی، از ناحیه پا درد عجیبی پیدا کردند. با این حال، آنقدر با نشاط بودند که یک بار شهید بهشتی به ایشان گفته بودند: «ما از شما روحیه میگیریم.»
* هرگاه رهبر معظم انقلاب اسلامی مطلبی را بیان می فرمودند، فوراً آن را یادداشت میکردند و در زندگی به کار میگرفتند.
* هیچ وقت سرمان داد نزدند یا حرفی نگفتند که شنیدنش برای ما سخت باشد. وقتی کار اشتباهی میکردم، صدایم میکرد و مرا میبرد توی اتاقش و تذکراتی میداد. این نوع نصیحت کردنش، از صد تا داد زدن و دعوا کردن برایم سنگینتر بود. بیشتر هم به خاطر مادرمان به ما تذکر میداد.
* برخورد احترام آمیزش، اخلاق جدیاش و کار و مشغله زیادش باعث میشد که خیلی کم او را ببینیم و به همین دلیل نمیتوانستم، مثل پدر و فرزندهای دیگر با او راحت باشم. از او دور شده بودم و خودش هم فهمیده بود. یک روز صدایم کرد و رفتم توی اتاقش. جلوی پایم بلند شد و من از خجالت سرخ شدم.
گفت: «بیا بنشین.» نشستم. گفت: «مریم جان، از فردا بعد از نماز صبح، با هم مینشینیم و چهل و پنج دقیقه حرف میزنیم.»
به اخلاقش وارد بودم و میدانستم همه کارهایش، همینطور دقیق است؛ ولی چیزی که برایم عجیب بود، این بود که هر روز باید بنشینیم و دقیقاً چهل و پنج دقیقه حرف بزنیم، ولی درباره چه؟ همین را پرسیدم. گفت: «درباره هرچه خودت بخواهی.»
فردا صبح بعد از نماز رفتم اتاقش. اول سوره والعصر را خواند و بعد منتظر ماند تا من حرف بزنم، ولی آن قدر از او خجالت میکشیدم که نمیتوانستم سرم را بلند کنم. دید ساکت ماندهام، خودش شروع کرد به حرف زدن. تا یک مدت خودش موضوع را انتخاب میکرد و دربارهاش حرف میزد. اوایل فقط گوش میدادم، ولی کمکم من هم شروع کردم به حرف زدن.
درسم که تمام شد، رفتم و رانندگی یاد گرفتم، ولی بابا نگذاشت تنها پشت فرمان بنشینم و گفت: «درست است که گواهینامه داری، ولی باید دستت راه بیفتد تا بگذارم تنهایی رانندگی کنی.» تا مدتها هر صبح، چهل و پنج دقیقه میرفتیم بیرون و گشت میزدیم. من پشت فرمان مینشستم و بابا کنارم مینشست و راهنمایی میکرد. دور میزدیم. میرفتیم نان میخریدیم و برمیگشتیم.
آن قدر صبحها با هم نشستیم و حرف زدیم و رفتیم بیرون که دیگر آن خجالت و آن فاصله از بین رفت و چقدر شیرین و لذتبخش بود. پدرم را تازه پیدا کرده بودم و تازه داشتم با او انس میگرفتم.
* کلاس دوم دبستان بودم که به ما اطلاع دادند پدرم زخمی شده و به منزل خواهد آمد. پدرم را در حالی که روی برانکارد بود به منزل آوردند. من از دیدن حال وخیمش وحشت کرده بودم، ولی پدرم با همان لبخند همیشگی، مرا در آغوش گرفت. وقتی زخمهای عمیقش را پانسمان میکردند، درد را در چهره او میدیدم، ولی پدرم تنها تکبیر میگفت.
* یكی از ویژگیهای ایشان شركت در نماز جمعه بود. البته بدون اینكه در محل مخصوص شخصیتها حضور پیدا كنند و در صفهای عقب و در كنار قشرهای مختلف مردم حضور پیدا میكردند.
* مقام معظم رهبری در مراسم تشییع پدرم حضور پیدا كرد. اولین دیدارم با ایشان در كنار تابوت پدرم بود. در آن دیدار به مقام معظم رهبری گفتم: «پدرم در راه امام حسین علیه السلام شهید شدند.» كه ایشان به من لبخند محبت آمیزی زدند. مادرم به ایشان گفتند: «برای ما دعا كنید تا همه ما به گونهای شهید شویم.» و مقام معظم رهبری هم پاسخ دادند: «شهادت افتخار همه ما است.»
صبح روز بعد زمانی كه بر سر مزار ایشان حاضر شدیم دیدیم كه مقام معظم رهبری نیز در آنجا از صبح زود حضور پیدا كردهاند. مادر ما به ایشان گفتند: «از بس كه گریه كردهام، دیگر اشك چشمانم خشك شده است» و مقام معظم رهبری در پاسخ فرمودند: «گریه كردن برای شهید صیاد شیرازی، بسیار تسكین دهنده است. شما شریك زندگی ایشان بودید و صبر و همراهی كه با ایشان در طول دفاع مقدس و پس از آن داشتید، به طور حتم، شما را در پاداش شهادت ایشان شریك میكند.»
خاطرات
* اوایل جنگ بود. در جلسهای، بنیصدر بدون «بسم الله» شروع کرد به حرف زدن. نوبت که به صیاد رسید، به نشانه اعتراض به بنیصدر ـ که آن زمان فرماده کل قوا بود ـ گفت: «من در جلسهای که اولین سخنرانش، بیآنکه نامی از خدا ببرد حرف بزند، هیچ سخنی نمیگویم.»
* قرار بود صبح روز عید غدیر برود به خدمت مقام معظم رهبری و درجه سرلشگریاش را بگیرد. همه به او تبریک میگفتند؛ ولی خودش میگفت: «درجه گرفتن فقط ارتقای سازمانی نیست، وقتی آقا درجه را روی دوشم بگذارند، حس میکنم از من راضی هستند. وقتی ایشان راضی باشد امام عصر(عج) هم راضیاند. همین برایم بس است. انگار مزد تمام سالهای جنگ را یکجا به من دادهاند.»
* چلّه تابستان، تیر و مرداد، توی جاده تهران ـ قم، آفتاب به شدت میتابید. رادیوی ماشین روشن بود. وقت نماز شد. زد كنار. گفتم: «داداش، برای چی ایستادی؟» گفت: «وقت نماز شده.» پیاده شدیم. زیرانداز را پهن كرد. از خانمش پرسیدم: «وسط این بیابون چه جوری وضو بگیریم؟» گفت: «ناراحت نباش، فكر آب را هم كرده.» یك دبه آب از صندوق عقب آورد. وضو گرفتیم. ایستاد جلو و ما پشت سرش نماز خواندیم.
* از آشنایان بودند. از پرواز جا مانده بودند. به صیاد گفتم: «چرا دستور نمیدهید اینها را با هواپیمای نظامی ببرند؟»
خیره شد بهم. خیلی صریح گفت: «شما دیگه چرا؟ شما كه غریبه نیستی. اصلاً امكان ندارد من مجوز استفاده شخصی از هواپیمای نظامی را بدهم؛ نه برای خودم، نه برای دیگران.»دیگر چیزی نگفتم.
* جلسه كه تمام شد، مرا صدا كرد. گفت: «همه جلسه امروز اداری نبود. حرف و كار شخصی هم بود. هرچقدر بابت پذیرایی از بیتالمال هزینه كردهاید، به حساب من بنویسید.»
* از بستگان صیاد بود. از خدمت فرار كرده بود. پروندهاش را فرستاده بودند دادگاه نظامی. به زندان محكومش كرده بودند. مادر صیاد با دفتر تماس گرفت كه «به حاج علی بگو یك كاری بكند. این پسر، جوان است، سرباز است، گناه دارد.» گفتم: «حاج خانم، خودتان بگویید، بهتر نیست؟» گفت: «قبول نمیكند.» پرسیدم: «چرا؟» گفت: «خودش تلفن زده كه عزیزجان، فامیل وقتی برایم محترم است كه آبروی نظام را حفظ كند، كه آبروی مرا نبرد.»
* سركلاس كه میآمد، با تمام وجود درس میداد. طوری كه نه سؤال باقی میماند، نه مطلب ناگفته. اصرار داشت كه دانشجو، سر كلاس درس را بفهمد. اگر هم كسی درس را نمیفهمید، از وقت استراحتش میزد و به او کمک میکرد تا متوجه مطلب شود.
* هلیكوپتر كه از قرارگاه بلند میشد، صیاد توی آن میخوابید تا میرسیدند به مقصد. وقتی به مقصد میرسیدند، جلسه پشت جلسه. بازدید از مواضع خودی و آرایش نظامی، و دوباره سوار هلیكوپتر شدن به سمت قرارگاه بعدی. هلیكوپتر شده بود اتاق خوابش.
* میخواست سوار ماشین شود. بغلش، پر بود از پرونده. رفتم جلو. در ماشین را باز كردم. برگشت طرفم. اخم كرد. گفت «برای چه شما در را باز كردین؟» گفتم «دستتان پُر بود.» دیدم سوار نمیشود. حس كردم باید در را ببندم. بستم. پروندهها را گذاشت روی كاپوت ماشین. در را باز كرد و سوار شد.
مثل كارمندها نمیآمد كه مثلا هفت و نیم یا هشت صبح، كارت ورود بزند و چهار بعد از ظهر، كارت خروج. زود میآمد و دیر میرفت. میگفت «ما توی كشور بقیه الله هستیم. خادم این ملت هستیم. مردم ما را به این جا رساندند، باید برایشان كار كنیم.»
* مسافر حج بودم. آمد گفت: «عزیزجان، رفتی مكه، فقط كارَت عبادت باشد، زیارت باشد. نروی خرید كنی.» گفتم: «من كه نمیخوام بروم تجارت. امّا نمیشود که دست خالی برگردم. یك سوغاتی كوچك برای هر كدام از بچهها كه دیگر این حرفها را نداره.» گفت: «من که پسر بزرگت هستم راضی نیستم برایم حتی یک زیرپوش بیاوری. نباید ارز را از كشور خارج كنی، بروی آنجا خرجش كنی.»
* آخر هرماه توی زیرزمین خانهاش ـ كه حسینیه بود ـ روضهخوانی داشت. معمولاً هركس میآمد روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود و افطاری. هر دفعه یك گوسفند برای فقرا نذر میكرد. شش بعدازظهر، مراسم شروع میشد. اما دوستان نزدیك، از ساعت سه میآمدند.
حسینیه قبل از سه آماده بود. نمیگذاشت كسی دست به چیزی بزند. خودش آستین بالا میزد و مثل یك خادم كار میكرد. داخل و بیرون حیاط را میشست و آب و جارو میكرد. جلسه كه شروع میشد، خودش را خیلی نشان نمیداد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمیآمد.
از وصیتنامه شهید صیاد شیرازی:
«پروردگارا! رفتن در دست توست. من نمیدانم چه موقع خواهم رفت، ولی میدانم كه از تو باید بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.
خداوندا! ولیّ امرت، حضرت آیتالله خامنهای را تا ظهور حضرت مهدی(عج)، زنده، پاینده و موفق بدار.»
. صحیفه امام، ج20، ص85.
. پیام تسلیت به مناسبت شهادت سپهبد علی صیاد شیرازی، 21/1/1378.
دوماهنامه امان شماره 35