روزهایی كه گذشت،
شبهایی كه سپری شد،
نه سر گرسنه بر زمین بی بالشت گذاشتیم و
نه در راه تو سختی كشیدیم.
جادههامان را
ـ حتی اگر فرعی بودند ـ
با قیر داغ برای راندن و تاختن و سریعتر رسیدن،
صاف كردیم.
اشكی هم نریختیم! اصلاً دوریات را حس نكردیم.
راستش برای ندبه هم خواب نماندیم؛ امّا خوابمان میآمد!
گرمای تختمان میرفت اگر بیش از دو ركعت نمازِ خوابآلود تحویل خدا میدادیم! به همین خاطر، عهد هم نخواندیم!
«دعای اللهم کُن الولیک» را هم در مسیر رسیدن به تختمان می خواندیم و وقتی به «طویلاً» میرسیدیم، مدتها بود كه در خواب بودیم...
ما محرومیت نچشیدیم!
گاهی دلتنگ میشدیم.
امّا اگر گاهی دل تنگ می شویم، یعنی دور بودهایم!
***
مثل هر سال،
روزهای آخر منتهی به بهار،
چرتكه میاندازم!
و فكر میكنم
با بهار
چگونه گل بكارم؟
تصمیم گرفتهام:
دلتنگ تو نشوم!
فاصلهها را بشكنم.
دست تو را بر دلم حس كنم و
در ذهنم بسپارم.
تصمیم گرفتهام:
محروم شوم!
محروم شوم از كارهایی كه برایم لذتبخشاند امّا مرا از تو دور میكنند.
محروم شوم از آسودگی و عیش و نوش و آسایش بیدغدغه.
محروم شوم از خودم.
اینگونه، كمی همرنگ تو میشوم!
انصاف نیست تمام سختیها را تو تحمل كنی آقا جان!
پ. میعاد
آیه بیداری خواندی آقا جان
و من کنار مخروبه بیدار شدم
در آسمان دلم برای وصال
واژههایم فرو میبارند
بیدلیل بیا آقا جان...
زمانه دیگر تاب واژه تنهایی ندارد...
قصه هزار و یک شب دارد تمام میشود
نسیم، نَفَس کم آورده است
واژهها
با اشک
فرو میبارند
بیدلیل بیا آقا جان
زهرا پاکروش
دوماهنامه امان شماره 39