خسته تا جمكران
یادی از شهید مصطفی ردانی پور
از سرداران عزیز شهید
دو مرحله، در عملیات بیت المقدس آمده بود خط مرزی شلمچه با لباس سپاه و عمامه به سر. دو تا بی سیم چی دنبال او می دویدند. دوربین کشیده بود و شبکه برق منطقه عمومی بصره را نشان میداد و می گفت: اگر هدف عملیات خرمشهر نبود می توانستیم بصره را تصرف کنیم. همان وقت یک بسیجی آمده بود و می پرسید: بالباس خون آلود می شود نماز خواند یا نه؟ با حوصله جواب او را داد و مقداری هم چرب و نرم تر از حد معمول. به او گفتم. این بنده خدا هم فرصت گیر آورده. عاشق عمامه تو شده گفت:
«وقتی اون سؤال شرعی می پرسه به ویژه از نماز، من دیگه فرمانده نیستم.
این همون چیزیه که من میخوام.»
« با توسل به اهل بیته که میشه یه جایی رسید. یه جرقه کافیه تا تو رو از این رو به اون رو کنه. آدم دیگهای میشی. من توی توسهای قبل از عملیات دنبال این حال و هوا برای بچه ها هستم.»
برای من نگاه کردن به مصطفی عبرت بود و لحظه لحظه درخشش این جرقه را در او میدیدم. این همه تحول از کجا بود؟
یکبار می گفت:
« در قم که درس میخوندم روزهای پنج شنبه می رفتم عملگی ، خسته و کوفته ، غروب راه میافتادم طرف جمکران .مثل دیوانه ها، پابرهنه، تا اونجا یابن الحسن یابن الحسن می گفتم».
همیشه با خودم می گویم مصطفی هر چه داشت از توسل ایام طلبگی بود. خالص. خالص.
برگرفته از كتاب بوی باران، سید علی بنی لوحی
پیششماره دوم امان