نشریات و مجلات چاپی

مدرسه و پایگاه های علمی
مدرسه مجازی مهدویت
نشریه امان فعالیت خود را از سال ... آغاز کرده است. هم‌اکنون 348 نفر با این مجموعه مرتبط هستند.

شهدا

مهدی گیوه چی شهید شده بود و حالم حسابی گرفته بود. اومدم پیش حاجی تا اجازه بگیرم بیام تهران برای مراسم گیوه چی. گفت اگه رفتی و برگشتی احتمالا ما دیگه نیستیم. حلال کن.
جدی نگرفتم و گفتم حاجی بابا صبر کن. تازه گیوه چی رفته. شما بعداً. خداحافظی کردم و به تهران آمدم. فردا یکی از بچه ها زنگ زد و گفت: غیاثی آسمانی شد...
من محمد علی رجائی كه در سال 1312 در قزوین در خانواده‌ای مذهبی متولد شدم. پدرم شخصی پیشه‌ور بود و مغازه‌ خرازی در بازار داشت كه از این طریق امرار معاش می‌كردیم. در سن 4 سالگی پدرم را از دست دادم و مسئولیت اداره زندگی ما به عهده مادرم وبرادرم كه در آن موقع 13 سال داشت، می‌افتاد. مادرم با تلاش و كوشش و حفظ حیثیت شدید خانوادگی در بین همه فامیل، ما را با یك وضع آبرومندانه‌ای اداره می‌كرد و برای اداره‌ زندگیمان به كارهای خانگی كه آن موقع معمول بود، مثل شكستن بادام و گردو و فندق و از این قبیل كارها می‌پرداخت. تنها دارائی قابل ملاحظه ما یك منزل كوچك بود كه آن هم از دوران حیات پدرم برایمان باقی مانده بود و آن منزل زیرزمینی داشت كه مادرم با تلاشی پیگیر در آن زیرزمین اقدام به پاك كردن پنبه و به طوری كه عرض كردم هسته كردن بادام و گردو و .... زندگیمان را به طرز آبرومندی اداره می‌كرد. اغلب اوقات سرانگشتانش ترك خورده بود. برادرم هم در همان سن و سال كار می‌كرد و در حد متعارفی كه می‌توانست كمكی به اداره زندگی می‌كرد.
دكتر موسوی زرگر, وزیر بهداشت در كابینه شهید رجایی:
رجایی به مفهوم واقعی كلمه مردم دوست بود و دغدغه مردم را داشت. خودش بارها اظهار می‌كرد كه مقلد امام (ره) هست و یك متدین واقعی بود.آخرین جلسه با ایشان یك روز پنج‌شنبه بود؛ همین 12 نفر رفته بودیم و با ایشان مشورت می‌كردیم ایشان نظرات تك‌تك ما را می‌پرسید. حتی نماز مغرب و عشا كه شد ایشان جلو ایستادند وما به ایشان اقتدا كردیم، به یاد دارم كه در سجده آخر نماز این جمله معروف امام حسین(ع) را ذكر كرد؛ الهی رضاًبرضائك و تسلیماً لامرك لامعبود سواك یا غیاث المستغیثین.
بعداز نمازبه ما گفت كجا می‌روید؟ گفتیم: دعای كمیل. ایشان ابراز تمایل كردند كه با ما بیاید ولی ما متذكر شدیم كه حضرت امام(ره) قدغن كرده كه شما بیرون بیایید و به مصلحت نیست اما ایشان گفتند: حاضرم با لباس مبدل و با شال گردن و روی پوشیده بیایم چراكه دعای كمیل را خیلی دوست دارم.
ما جمعه صبح هم به هیات دولت می‌رفتیم و تا ساعت 30/10 صبح كار می‌كردیم و بعد دسته جمعی به نماز جمعه می‌رفتیم. هركدام هم برای خودمان یك جانماز داشتیم. یك روز شهید رجایی گفت: كه من می‌‌خواهم ثواب این كار را ببرم و شما را به جانماز مهمان كنم. یك فرش بزرگ دارم و آن را می‌آورم همه ما در آن، جا می‌شویم.
ما خوشحال شدیم و گفتیم كه در این صورت ما فقط مهرمان را بر می‌داریم و می‌آییم. دكتر شیبانی هم معمولا از یك سنگ به جای مهر استفاده می‌كرد. آن روز ما خوشحال بودیم چرا كه می‌گفتیم امروز مهمان شهید رجایی هستیم و ایشان ما را به فرش نماز جمعه مهمان كرده است!
ما معمولا در خیابان قدس و ضلع شرقی دانشگاه می‌نشستیم و جای مشخصی را انتخاب كرده بودیم چراكه وقتی نماز جمعه می‌آمدیم جاهای دیگر پر شده بود. آقای رجایی فرش را كه آورد دیدیم یك گلیم كهنه و سوراخ بود كه تمام پشم آن ریخته شده بود. این مسئله اسباب خنده دوستان شده بود كه ما را به عجب فرشی مهمان كرده‌اید؟ شهید رجایی در پاسخ گفت كه همین فرش را داشتیم. بالاخره فرش را پهن كردیم و همه در دو ردیف، سه نفر جلو و چهار نفر در عقب نشستیم. شهید رجایی جلو نشسته بود. من دكتر شیبانی، مهندس كلانتری با پیرمردی كه بغل دست ما نشسته بود در حال گفتگو هستیم. كنجكاو شدم كه ببینیم چه می‌‌گوید؟ آن پیرمرد به شهید كلانتری می گفت كه آقا ببین ما چه حكومتی داریم. آدم واقعا لذت می‌برد. آقای كلانتری گفت مگر چه شده است؟ پیرمرد با اشاره‌ای به دكتر قندی گفت: آن آقا را می‌بینی من خوب می‌شناسمش، عالی‌ترین تحصیلات را در مخابرات دارد، وزیر این مملكت است اما آمده و روی این گلیم پاره نشسته است!
شهید كلانتری هم آدم شوخی بود، در جواب به آن پیرمرد گفته بود كه تعجب‌آمیزتر مطلبی است كه من به تو خواهم گفت. پیرمرد پرسیده بود آن مطلب چیست؟ شهید كلانتری گفت: من كلانتری وزیر راه و ترابری، این شخص هم كه می‌بینی كنار بنده نشسته دكتر زرگر وزیر بهداشت و درمان است. آن یكی كه آن طرف نشسته دكتر شیبانی وزیر كشاورزی و آن یكی كه جلو نشسته آقای رجایی وزیر آموزش و پرورش و آن شخص كه آنجا نشسته عباسپور وزیر نیرو است. پیرمرد با شنیدن این حرفها داشت پرواز می‌كرد.
هفتمین یاد واره شهدای بهداری لشگر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) مجالی بود برای تجدید دیدار خانواده های شهداء و رزمندگان و فرصتی بود برای آشنایی با شهدای درمانگر ما که نقشی بی بدیل در عرصه دفاع مقدس بازی کردند.
از جمله این شهدای شاخص و البته مهجور، شهید مهدی غیاثی است؛فدایی 22 ساله حضرت روح الله که زمان شهادتش در کربلای شلمچه، جانشین بهداری لشگر 27 محمد رسول الله صلی الله بود...
مرور فرازهایی از زندگی این مجاهد، سنگینی وظیفه ما را بیشتر گوشزد خواهد کرد. وقتی که مطلبو خوندین یه بار با خودتون بگین من چند سالمه؟ من کجای دنیام؟ خدایا....
و اندکی فکر کنید که بهتر از هفتاد سال عبادته...
با این که مسئولیت داشت و معاون بهداری بود؛ آنقدر پرتوان و با قدرت در صحنه کار می کرد که هر کدام از بچه ها که از فشار کار خسته می شدند و می خواستند شکایت کنند؛ با دیدنش شرمنده می شدند.در صحنه کار عملیاتی مانند ایجاد پست امداد، سنگر سازی ، امداد و انتقال مجروحان و هر کار سختی همیشه اولین نفر بود... خستگی نمی شناخت.
توی سنگر که با بچه ها دوره می نشستیم همیشه کنار کلمن آب می نشست و اگر یکی از بچه ها قصد حرکت به سمت کلمن را می کرد، لیوان آب خنک حاضر آماده مقابلش بود. می گفتیم: شما چرا حاجی؟ می گفت: مزاحم ثواب بردن من نشوید...
یک روز بین بچه ها بحث افتاد که هر کس پس از جنگ می خواهد چه شغلی را ادامه دهد. یکی گفت: دامداری. دیگری کشاورز و ... نوبت به او رسید.تأملی کرد و آرام گفت:
خدا نیاورد روزی را که جنگ تمام شود و غیاثی زنده بماند. اصرار بچه ها فایده ای نداشت. هیچی نگفت که نگفت جز همان حرف اول... و همان هم شد.
یه بار که با بچه ها تلفظ درست حمد و سوره را تمرین می کردیم احساس کرده بود یکی دوتا از حروف را خوب ادا نمی کند. گفت ای داد بیداد یعنی من غلط می خوندم...
از فردا شروع کرد به نماز خوندن . هی نماز می خوند. علاوه بر همه کارهایی که هر روز می کرد... تا این که یه روز گفت: تمام شد.حسابش را با خدا کامل تسویه کرده بود.
مدت کوتاهی که مرخصی می رفت به اندیمشک، از کار خونه غافل نمی شد. ظرف ها رو می شست و حتی از همسرش پذیرایی می کرد. در برخورد با خانواده اش خیلی با احساس و ملاطف بود.
آنقدر با زبان ملایم و مودبانه و عاشقانه با همسرش حرف می زد که آدم متعجب می شد.
بین بچه های بهداری هم خیلی محبوب بود و دوست داشتنی.
نجوای او با خدا خیلی عجیب بود. بچه ها که تازه برای نماز شب بیدار می شدند؛ غیاثی تو سجده آخر نافله بود. وقتی صورتش رو از زمین بلند می کرد؛ محل سجده اش خیس خیس بود.
بعد از مرحله دوم عملیات بدر که بچه های بهداری قرار شد برگردن دوکوهه. با اصرار و التماس یک شب تنهای تنها موند جزیره مجنون...
فردا ظهر که برگشت دوکوهه ازش پرسیدم : برای چی دیشب موندی برادر؟ گفت : قرار بود من تو این عملیات شهید شم... اما موندم تا جوابم رو از خدا بگیرم که چرا شهید نشدم... چشمهاش کاسه خون بود.
مهدی گیوه چی شهید شده بود و حالم حسابی گرفته بود. اومدم پیش حاجی تا اجازه بگیرم بیام تهران برای مراسم گیوه چی. گفت اگه رفتی و برگشتی احتمالا ما دیگه نیستیم. حلال کن.
جدی نگرفتم و گفتم حاجی بابا صبر کن. تازه گیوه چی رفته. شما بعداً. خداحافظی کردم و به تهران آمدم. فردا یکی از بچه ها زنگ زد و گفت: غیاثی آسمانی شد...
حالا فکر کنید به این که اونا خیلی با ما فرق نداشتن؛ پس سعی نکنیم ما با اونا خیلی فرق داشته باشیم...

. گزيده اي از خاطرات همرزمان شهيد غياثي، با سپاس از کانون دفاع مقدس _ معاونت فرهنگي دانشجويي دانشگاه علوم پزشکي بقيه الله.
آخرین ویرایش
در 1394/10/5 16:57 توسط فاطمه کاظمی

مطالب پربازدید را ببینید
و یا به فهرست بازگردید.

بازگشت به ابتدای صفحه

تلفن
نشانی
02188998601
تهران، خیابان انقلاب، تقاطع قدس و ایتالیا، پلاک 98
پیامک
30001366