همه جور كاری. هر كس و ناكس كه از آنهمه عشق پسر به پرنده با خبر میشد از او حسابی كار میكشید و كولی میگرفت. پسره میخواست شانه بالا بیاندازد و از زیر بار شانه خالی كند به سوی قفس میرفتند تا پرندهاش را پرواز دهند، كه طفل معصوم مثل یك اسیر دستش را به علامت تسلیم بالا میبرد و همه جوركاری از او میخواستند تمام و كمال انجام میداد.
بیچاره درمانده شده بود. از طرفی نه میتوانست از پرنده دل بكند. از آن طرف هم، آن همه نامردی كه در حقش می شد خستهاش كرده بود. بقول مرحومه پروین اعتصامی در داستان مردی كه شب پرستار همسر بیمارش بود و روز بجای كار، گدایی میكرد:
روز سائل بود و شب بیماردار روز از مردم شب از خود شرمسار
پسرك نیز خود خوری میكرد، از دورن از آنهمه وابستگی به پرنده ناراحت بود. هیچ جوری نمیتوانست از آن دل بكند متوجه هستید كه دل كندن از چیزی یا كسی كه دل آدم را برده چه سخت و سوزناك است. از بیرون هم این همه كاركردن بیمزد و مواجب برای آدمهای جور واجور رنجورش كرده بود.
تا اینكه بالاخره تصمیمش را گرفت. یك تصمیم بزرگ. تصمیم كبری، یك روز صبح خیلی زود كه برادرش لحافش را كنار زد و با تشر گفت: زود باش، پاشو، نانواییها پختشان را شروع كردند! پسرك با كسالت و خستگی جواب داد: ولم كن ـ حال ندارم، خوابم میآید. برادرش گفت: همین الان پرندهات را آزاد میكنم. كه پسرك محكم ولی آرام گفت: خودم، دیشب ولش كردم، رفت، لطفاً برو، بگذار بخوابم.
این درست قصه ما آدمهاست. دلبستگیها، اسیرمان كرده اند چه میكنند؟ تا میتوانند از آنان كار میكشند. از دستمزدهم یا خبری نیست یا اندك چیزی در حد بخور و نمیر به آنها میدهند.
حال تنها كار انبیاء و اولیاء هم همین است. یعنی آمدهاند تا ما را از این اسارتها درآورده و آزادمان كنند. بقول مولوی:
پس به آزادی نبوت هادی است مؤمنان راز انبیا آزادی است
البته انسان تا مزه آزادی را نچشیده باشد حاضر نیست از بعضی اسارتها بیرون بیاید. نوزاد را ندیدهای چه سخت به دنیا میآیند. به راحتی حاضر نیستند رحم تنگ مادر را رها كنند.
كودكان را كه دیدهای تا مزده بیرون رفتن به همراه پدر یا مادر را نچشیدهاند با یك ماشین كوكی، كیفشان كوك میشود و با یك شكلات همه مشكلاتشان حل. اما وقتی مزه بیرون رفتن و به بازار و برزن سر زدن را چشیدند دیگر نمی توانی با اسباب بازی و شیرینی و شكلات پابندشان كنی. ناودان چشمشان است كه یكریز میبارد. نمیدانم این همه اشك و آه را از كجا میآورند تا نثار پای مادر كنند. مشكل بزرگ ما اینجاست كه خیال میكنیم فقط اسیر یك بند و یك زنجیر هستیم نه بیشتر. مثلاً فكر میكنیم فقط در بند زریم یا در بند فرشیم و اگر به زریا زن یا زور رسیدیم دیگر آزاد میشویم. درست مثل یك زندانی كه اگر به طلبكارش پول بدهند رضایت داده و اجازه آزادی به زندانیش میدهد ولی نمیدانیم كه این بند با آن بند تفاوتها دارد. چون وقتی به آن هوس رسیدی تازه او طلبكار جدیدی میشود كه تا طلبش را تمام و كمال نستاند گریبانت را رها نمیكند. چه خوب میگفت مولوی:
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
و خوبتر از او سعدی میگفت:
مراد هر كه برآری مریدان تو گشت خلاف نفس كه فرمان دهد چو یافت مراد
خلاصه. خوددانی ای خواهر و تو ای برادر، یا در بند همین اسارتها بودن و از زندانی به زندانی مخوفتر رفتن و جز برای خود، برای همه كار كردن و به ساز هر كس و ناكس رقصیدن و یا آزاد شدن و از لذت رهایی بهره بردن و خود را آماده پرواز تا بیانتها كردن و عارف رومی چه زیبا سروده است:
بمیرید بمیرید از این نفس ببرید كه این نفس چو بند است شما همچو اسیرید
یكی تیشه بگیرید پی حفره زندان چون زندان بشكستید همه شاه و امیرند
واین دقیقا معنی آیه 157 سوره مباركه اعراف است كه خداوند میفرماید: پیامبر آمد تا غل و زنجیرها را از پایتان برگیرد و آزادتان كند
ناصر نقویان ـ دوماهنامه امان شماره 14