نشریات و مجلات چاپی

مدرسه و پایگاه های علمی
مدرسه مجازی مهدویت
نشریه امان فعالیت خود را از سال ... آغاز کرده است. هم‌اکنون 348 نفر با این مجموعه مرتبط هستند.

من را در کنار یکی از درهای بهشت به خاک بسپارید؛ در کنار قبر حسین خرازی (قسمت دوم)

به غیر از ماه رمضان به یاد نمی آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه... درِ خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت:«خیلی مخلصیم»، « خیلی چاکریم»! همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است.
در شماره پیشین ضمن بیان خاطره‌ای در مورد شهید احمد كاظمی شمه‌ای از زندگی و مسئولیت های خالصانه او را بیان نمودیم و در این شماره برگهایی دیگر از دفتر زیبای زندگیش ر ا ورق می زنیم.
احمد کاظمی؛ هزارو سیصد و زلزله...
در حادثه بم، درساعتهای اول، احمد به عنوان فرمانده نیروی هوایی تمام ناوگان خودش را برای نجات مردم بم بسیج کرد، خودش هم فرودگاه بم را آماده کرد، هر 13 دقیقه یک هواپیما و یک هلیکوپتر چه در شب و چه در روز پرواز می کرد30 هزار مجروح را با هواپیما و هلیکوپتر تخلیه کرد، 10 شبانه روز نخوابید.
این است روحیه مردم داری و مردم یاری سردار گمنام ما که هیچکس اسمشو توی اون مصیبت به عنوان یکی از مهم ترین اهرم های فعال نشنید...
احمد کاظمی؛ فرمانده نیروی زمینی؛ 1384
وقتی مراسم تودیعت برگزار شد همه گریه می کردن... حتی خودت... گفتی که فکرمی کردی شهادتت توی نیروی هوایی رقم می خوره اما...
همه می دونستن در زمان تو رشد کمی و کیفی در نیروی هوایی 300 تا 500 برابر شده... همه فهمیده بودن کسی که این کارا رو می کنه به جای دیگه ای وصله...
احمد کاظمی؛ شهید عرفه..
...دانشگاه تهران روز عید قربان فرمانده ات وقتی می‌آمد شكسته بود ولی مقتدر. محزون بود ولی با ابهت. همه بچه‌های جنگ آمده بودند، محسن رضایی، شمخانی، كوثری، علی فضلی، قاسم سلیمانی، فدوی، باقر قالیباف، ‌مرتضی قربانی، غلامعلی رشید، رحیم صفوی،... و با دیدن او كلی گریه كردند. او تنها زیر لب فاتحه می‌خواند. وقتی تابوت را دید زمزمه‌ای می‌كرد كه نمی‌دانم چه می‌گفت. ولی وقتی سیر با تو و توها نجوا كرد رو به جمعیت كرد و در حالی‌که خانوادة شهدای سانحة اخیر، دکتر محسن رضایی، سردار صفوی و... گردایشان جمع شده بودند گفت: «جمع دیگری از بهترین ها رفتند و ما هنوز هستیم». جمعیت یكدست بغض پنهان خود را شكسته و های های گریستند. کسانی که سال ها بود کسی اشک آنها را ندیده بود...
بعد در ادامه خاطره‌ای از دیدار با شهید کاظمی را نقل کرد: كه حدود دو هفته پیش شهید کاظمی پیش من آمد و گفت: «من دو خواسته و آرزو دارم. یکی آنکه رو سفید باشم و دیگر آنکه شهید شوم.» من به او گفتم که برای شما حیف است که بمیرید، شما مستحق شهادت هستید. اما نه به این زودی، این نظام هنوز به شما نیاز دارد. در آن جلسه به شهید کاظمی گفتم «روزی که خبر شهادت صیاد شیرازی را به من دادند گفتم، شهادت حق او بود.» با ذکر این خاطره دیدم در چشمان شهید کاظمی اشک جمع شده است. در این لحظه او به من گفت: «ان شاء‌لله خبر من را هم به شما بدهند…».
بچه ها برای احمد سنگ تمام گذاشتن برای همین وقتی که دیدار آقا تمام شد، در خواستشون را از آقا کردن... سردار سلیمانی از ایشان عبایی را بهمراه انگشتری كه آقا با آن نماز شب می‌خواندند گرفت. فردای آن روز (صبح پنجشنبه) قبل از نماز، وقتی می‌خواستند جسد احمد را در میان قبر بگذارند، اول عبای آقا را پهن كردند و سپس تربت كربلا را بر آن پاشیدند و بدن احمد را در میان آن قرار دادند و انگشتری را نیز به توصیه یكی از علماء و اولیاء الهی، زیر زبان او نهادند. زیرا او گفته بود زبان میت شب اول دیر باز می‌شود. شما این كار را حتماً انجام دهید.
احمد را به آرامی در كنار حسین خرازی بر زمین ‌نهادند و مراسم تلقین صورت ‌گرفت. سردار سلیمانی در درون قبر فریاد می‌زد و از جمعیت بالای قبر شهادت می‌خواست و می‌گفت: ای مردم!
احمد اهل نماز بود؟ و مردم یكصدا می‌گفتند: بله بود. آی مردم! احمد اهل جهاد بود؟ و جمعیت با گریه می‌گفتند: بله بود...
غوغایی راه افتاده بود كه كسی توصیف آن را نمی‌تواند کند...
آن لحظات كسی نبود كه برای احمد گریه نكند. این آخرین دیدار ما و احمد بود. می‌دانستیم لحظاتی دیگر تا قیامت شاهد مهربانی‌های احمد، خاطره گفتن او، ادب و متانت او، شجاعت و مدیریت مدبرانه او، نخواهیم بود...
هر کس در ذهن خود یکی از خصوصیات او را به یاد می آورد و از ته دل می سوخت...
یکی یاد قدرت مدیریت بالای او افتاده بود.. یادش افتاده بود که از همان نگاه و برخورد اول، افراد کارآمد را از مدعیان تشخیص می‌داد. به کسانی که کارایی نداشتند هیچگونه مسئولیتی واگذار نمی‌کرد چه برسد مسئولیت‌های حساس را...
خاطرات به سان پرنده ای سبک بال برشاخسار ذهن همه به پرواز درآمده بود...
_ گاه می‌شد یک مسئول را به‌خاطر بی‌لیاقتی به «آپاراتی لشگر» می‌فرستاد تا در آنجا پنچری بگیرد. در زمان جنگ چه بسیار از کسانی را که بخاطر بی‌لیاقتی و عدم اطاعت از فرمانده‌شان به «بلوک زنی مهندسی» فرستاده‌بود!
_ مسئولیت‌های مهم از نظر او مسئولیت‌هایی بود که با بیت المال سر و کار زیادی داشت. به شدت با تخلفات فرماندهان و مسئولین برخورد می‌کرد. به هیچ وجه اجازه نمی‌داد از بیت المالی که در اختیارش بود کوچکترین سوء استفاده‌‌ای بشود.
_ تشویقات روی دو اصل بود: اول حفظ بیت المال و نگهداری؛ دوم انجام درست وظایف محوله. تشویقات غالبا مال نیروهای جزء بود و سخت گیری‌ها و تنبیهات مال مسئولین.
_ در تمام ریز مسایل هم اطلاع داشت و هم وارد می‌شد. چون خود در جنگ و در صحنه عملیات‌ها از نزدیک حضور داشت به همة جزئیات امور اشراف داشت و زحماتی که کشیده می‌شد به خوبی شناسایی می‌کرد و به آن ارج می‌نهاد. هیچ نیازی به گزارشات مکتوب نداشت. با یک بازدید به همه جوانب کار پی می‌برد.
_ بازدیدهایش اغلب سر زده و بدون اطلاع و زمان مشخصی بود. طوری بود که همه حضورش را حس می‌کردند و هر لحظه آماده رسیدنش بودند. حتی سرباز راننده‌اش به تنهایی در حال رانندگی از پادگان تا فرودگاه جرأت تخلف نداشت و همه دستورالعمل‌های ایشان را رعایت می‌کرد زیرا احتمال می‌داد که حاجی مطلع شود...
ولی هیچ کس مانند محمدمهدی از آن حال و هوای گرم خانه و درونیات یک فرمانده نگفت:
به غیر از ماه رمضان به یاد نمی آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه... درِ خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت:« خیلی مخلصیم»، « خیلی چاکریم»! همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است.
ادامه دارد
آخرین ویرایش
در 1394/10/14 10:10 توسط فاطمه کاظمی

مطالب پربازدید را ببینید
و یا به فهرست بازگردید.

بازگشت به ابتدای صفحه

تلفن
نشانی
02188998601
تهران، خیابان انقلاب، تقاطع قدس و ایتالیا، پلاک 98
پیامک
30001366