«پس زمین را بعد از مرگش زنده کردیم و چنین نیز مردگان را در قیامت زنده نماییم.» قرآن کریم / سوره فاطر / آیه 9
بهار جاودان روی محمد (ص) تمام لالهها بوی محمد (ص)
جهان را هیچ محرابی نباشد بجز محراب ابروی محمد (ص)
السلام عیك یا بقیهالله؛ السلام علیك یا ربیع الانام و نضره الایام
سلام بر بهار عالمیان وشادابی روزگاران و سلام بر نایب آن یادگار خدا، حضرت امام خمینی(ره) كه دم روح اللهی اش بشارت طلوع بهار ظهور را نزدیك ساخت و امر خروج حجت حق را آسان
خدایا! كی غم عشقت سر آیه؟ نهال آرزویم در بر آیه؟
تو گفتی: تا بهار دیگر آیم نشیبنم تا بهار دیگر آیه
« بهار عشق»
ای فدای آن نگار! لالههای بی شمار با تو میگردد بهار، این خزان بی بها ر!
بی تو، ما هیچ و تهی، معنی بودن تویی! با تو آید در حساب، صفرهای بی شمار
لاله میسوزد به دشت، خون همی جوشد ز طشت چشم شهلا شد سپید، شام تار انتظار
روی سیم انتظار، خسته دل نشسته اند دسته دسته در غروب، صد پرستو بی قرار
تا دمد مهر تو از، پشت کهسار قرون موی عالم شد سپید از غبار روزگار
چشمهها خشکید و باغ، آه حسرت میکشد ابر عالمگیر عشق!ای بهار گل، ببار!
از نسیم موی تو، باغ خندان میشود باز میخندد هزار، بر سر هر شاخسار
از پس خاکستر، سالهای التهاب باز گل خواهد نمود، آتش دیدار یار
می رود از خاطرم، یاد شبهای فراق میرود از هر کتاب، واژههای انتظار
صور توفانزا بدم، آستین افشان دگر ابرهای فتنه را، کن زهستی تار و مار
وارث حیدر بیا! ملجاء مضطر بیا! بر دل ظلمت بکش، آذرخش ذوالفقار!
صاحب قرآن تویی! معنی انسان تویی! جان زهرا مادرت چشم از ما برندار!
باز کن پنجره را!
این عروس گل بخت بهار است که با دو صد هلهله و شور و صفا میآید!
بهتر از پیش با شمیم شهدا، با عطری از خون خدا، در قافله نور با روح اهورایی در هودجی از بلور، با خلعت سبز حضور، با توری از شکوفههای سپید، با لباس اطلسی باپیراهن شقایق، با گیسوی بید مجنون با کلاهی از تاج خروس، با شکوفه لبخند، با ترانه باران، با نسیم مسیحایی و با عطر گل محمدی!
باز کن پنجره را!
بهار میآید؛
با بوی بنفشه و شمیم شقایق، عطر گل یاس و رایحه روح و ریحان و تنفس پاک انسان!
بهار میآید؛
با عطر بکر گلهای وحشی، با بوی وحشیبوتههای کوهی
با حس غریب، دورترین درههای مخمل پوش!
بهار میآید؛
با گلدانهای شب بو، با کوچههای مست یاس با دشتهای خمار نرگس، با کوچه باغهای روشن شکوفه و خیابانهای خلوت وگرم عشق!
بهار میآید؛
با بوی سپید اقاقی، با عطر سرخ گل، با شمیم یشمی شبدر، با بوی روستایی علفهای تازه، با عطر روح انگیز اطلسی، با رایحه رویایی باران و کاهگل!
بهار میآید؛
با غوغای غوکها، با رقص ماهیها، با قشقرق گنجشکها، با چهچه چلچلهها، با جیر جیر جیرجیرکها، با قهقه کبکها، با آواز بلبلان، با نغمه پرندگان، با شیدایی پروانهها، با جست و خیز غزالان رعنا
و نافه مشکین آهوان ختا!
بهار میآید؛
با نجوای باد و بید، با پچ پچ دختركان كوزه به دوش، با نی لبک چوپان، با شیهه اسبان، با بع بع برهها و با همهمه بچهها!
بهار میآید؛
با پاکی شبنم، با نگاه پر مهر آفتاب، با یک بغل شعر باد و باران، با زمزمه جویباران، با سرود آبشاران، با غلغل چشمه ساران، با شروه خوانی رود خانهها و با تلاوت آبی دریا!
او میآید؛
با مهری از نور، با سبحه غنچه، با سجاده چشمه، رو به قبله گل سرخ، در محراب ابروی نگار، در شبستان چمن با خیل فرشتگان نماز باران میگزارد!
بهار میآید؛
با آغوشی از نیلوفر، با کوله باری پر از پونه و آویشن، با سفرهای پر از کنگر و ریواس، با توبرهای آکنده از گلهای وحشی و خورجینی لبریز از آواز قناری! با بقچهای چپیده از چهچه چکاوک، با دشتی لبالب از کبوتر و بلبل و با آسمانی پر از آواز پر چلچله!
بهار میآید؛
با بامهای کاهگلی روستا در شبهای پر ستاره، با ایوانهای خلوت در شبهای مهتابی، با صبح آفتابی، با آسمان آبی و با شکوفههای سیب و گلابی!
او میآید و نوروز را میآورد، با عطر عیدی بر سر سفرههای هفت سین، با دعای آمین، با تخم مرغهای رنگین و با بازدید آن و این!
ادامه دارد
ابوالفضل فیروزی(نینوا) ـ دوماهنامه امان شماره 17