محسن وِزوایی
متولد 1339؛ تهران
رتبه اول رشته شیمی دانشگاه شریف؛
سخنگوی دانشجویان پیرو خط امام (به دلیل تسلط کامل به زبان انگلیسی و نقش فعالش در تسخیر لاله جاسوسی)؛
فراگیری کامل فنون چریکی و پیوستن به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی؛
اثبات فرماندهی قهرمانانه و ولایت مدارنه او به همراه تأییدات غیبی؛
مجروحیت در عملیات های مختلف؛
انتصاب به فرماندهی تیپ 10 سیدالشهداء؛
شهادت در اولین مرحله عملیات بیت المقدس(آزادی خرمشهر) 10/2/1361؛
و قطعه 26 بهشت زهرای تهران این گونه میزبان یکی دیگر از افلاکیان خاک نشین خود شد.
خداوند در آسمانها ملائک را دارد و در زمین بسیجیان را (شهیدهمت)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیوآله: «از کسانی که وارد بهشت می شوند، هیچ کس آرزوی بازگشت به دنیا را ندارد گرچه تمام آنچه در زمین است از آنِ وی شود، مگر شهید که او به سبب کرامتی که در شهادت میبیند، آرزو میکند به دنیا برگردد و ده بار (در راه خدا) کشته شود».
خدا همیشه با ماست... همیشه...
عملیات بازی دراز، قربانگاه بچههای گردان 9 بود. هلیكوپترهای عراقی در آسمان میچرخیدند و به صورت مستقیم به سمت سنگرهای بچهها شلیك میكردند. هر لحظه قامت جوانی بر خاك میافتاد. ناگهان یكی از نیروها به طرف محسن رفت و با ناراحتی گفت:
پس آنهایی كه قرار بود ما را پشتیبانی كنند، كجا هستند؟ کجاست نیروهایی كه قرار بود بیایند؟ چرا بچهها را به كشتن میدهی؟
وِزوایی سرش را برگرداند. نگاهی به آسمان انداخت و همه را صدا زد، صدایش در فضا پیچید: «أَلَمْ تَرَ كَیفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفیلِ» بچهها شروع به خواندن كردند...
در همین لحظه یكی از هلیكوپترها به اشتباه، تانك عراقی را به آتش كشید و دو هلیكوپتر دیگر به یكدیگر برخورد نمودند...
آن مرد عصبانی، شرم زده شروع کرد از محسن عذر خواهی کردن...
آن لحظه، لحظة ایمان دوباره بود به خدایی که همیشه یاریگر مجاهدین خود بوده و خواهد بود.
إن تنصر الله ینصرکم...
خدا خودش درست میکند
در همین عملیات (محور بازی دراز) محسن از ناحیه فك و دست راست به سختی مجروح شده بود، طوری که در یك شب ده عدد والیوم به او تزریق كردند.
پرستار به او گفت: برای چه كسی این كارها را میكنی؟ به خمینی بگو تا بیاید معالجهات كند!!!
محسن خندید...
نباید سخن منافق در او تأثیری میگذاشت.
آرام پاسخ داد:
خدا خودش درست میکند... سپس با خود گفت: هنگامیکه زجر میکشم، از لحاظ معنوی و روحی لذت میبرم... .
پزشكان تصمیم گرفتند از استخوان لگن برای پر كردن جای خالی استخوانهای فك و دست استفاده نمایند. اما قبل از عمل شگفتزده متوجه شدند استخوان فك و دست محسن ترمیم شده و مقداری گوشت هم اطرافش را احاطه نموده!
محسن درست گفته بود...
خدا خودش درست کرد!
من فرمانده شما را دیدم؛ او سوار اسب بود...
در زمان عملیات آزادسازی ارتفاعات بازی دراز، فرماندهی محور تیپ حمله را، محسن بر عهده داشت. بچهها در وضعیت سختی قرار داشتند. از تمام نیروهای گردان 9، تنها 6 نفر به ارتفاع 1050 رسیدند. محسن با وجود جراحت و فک و گلوی تیرخوردهاش باز هم به مبارزه ادامه می داد.
خون، آرام آرام از جراحتش بیرون میریخت. نگاهی به پنج همرزمش انداخت. صورت بچهها خسته بود. یا علی گفت و بلند شد و توانست با عنایت الهی و رزم شجاعانه دوستانش، سرانجام بعثیها را زمینگیر کند و گردان كماندویی دشمن را به اسارت درآورد.
بعد از عملیات، افسر بعثی، به اصرار میخواست فرمانده نیروهای ایرانی را ببیند. بچهها یكی از بسیجیها را به عنوان فرمانده به او معرفی كردند.
افسر عراقی در میان حیرت نیروها گفت:
نه این فرمانده شما نیست، او سوار بر اسبی سپید بود اما هرچه به طرفش تیراندازی كردیم اثری نداشت؛ من میخواهم او را ببینم.
اشك از چشمان همه سرازیر شد.
همه میدانستند که امامی که فرمانده همه لشگریان الهی است، هیچ گاه سربازان خودش را بی کمک رها نمیکند.
محسن پس از اتمام عملیات در مصاحبهای این مسئله را امداد الهی و عنایت ائمه هدی به رزمندگان اعلام كرد.
دوماهنامه امان شماره 19